نقد واوبلاگ
وبلاگ اختصاصی نقد در حوزه ادبیات داستانی ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حسین فدوی - یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠

                              

شاید عده ای اعتقاد داشته باشند اهل گیلان در ادبیات داستانی ایران همانند اهل خراسان، فارس، آذربایجان و جنوب و شاید این روزهای اصفهان چندان حضور و درخششی نداشته است و شاید هم عده اعتقاد داشته باشند اهل گیلان انگار خواسته باشد آن سالهای از دسته رفته  که نه، از دست داده را جبران نماید و خودش را به ادبیات داستانی ایران نه تحمیل که ثابت نماید، این روزها حضوری پررنگ و پرتلاش نشان می دهد... شاید "حسن فرهنگ فر" هم مصداقی از این موضوع باشد و نمونه ای از این دست...
او که متولد 1330لاهیجان است  همانند سرزمین اش سالهای از دست رفته بسیار داشته اما از سال 85 تا به امروز چهار اثر در کارنامه ادبی اش دیده می شود (دگمه‌هایبی‌رنگ/ مجموعه داستان/ چشمه1385 - پاره‌ های تاریک/ رمان/ آنا ۱۳۸۵- گمگمه‌های برف/ رمان/ نی1388 – چه زود بزرگ شدم! /رمان/چشمه1390) که به این آثار باید مجموعه دااستان دلواپس کهرم (اهنگ دیگر 1382) را نیز اضافه نمود.
"چه زود بزرگ شدم!" عنوانی است که...
ادامه دارد...


                                             

 

من سالور هستم، پسر دیگر سمیع دیهیم راد. برادر سهراب، همان که ماجرای مرگش را خواندید. نمی خواهم خودم را روایت کنم، می خواهم مانند ماندانا خواهرم، ازمادرم "میترا" بگویم. از همه ی آن چیزهایی که برایتان تعریف کرد...
 …تعریف کرداما چطور؟ بگو او داشت از زبان مادرت تعریف می کرد و ما تا قبل از آخرین بخش گمان می کردیم روایت، روایت مادر است!بی آنکه بدانیم سرکاریم و تا پایان هم باید سرکار بمانیم! به حساب کم هوشی مان نگذار.روایت، اول شخص بود و راوی مادرت، گه گاهی هم مجال به پدر می رسید، تا اینکه  چشممان به امضا و تاریخ ماندانا خانم روشن شد و شیر فهم شدیم که ایشان آن بخش ها را از زبان مادر و پدر نوشته! مثلا یادداشتها یا چه می دانم قصه ای که او نوشته را می خواندیم...چرایش را نفهمیدیم و الزامش را نیز نیافتیم! فقط فهمیدیم "فرهنگ فر" ماندانا را آلت دست قرار داده تا ما را آلت دست قرار دهد! چرایش را نمی دانیم! شاید تکنیک بوده برایش یا چیزی شبیه فرم! اما سالور؛ باور کن کارش درست نبوده، ماندانا را نمی گویم،"فرهنگ فر" را می گویم. چند علت وجود دارد برای نادرستی کارش؛یکی آنکه اساسن خواننده آزاری کاری است غیر اخلاقی. دیگر آنکه اساسن هیچ ردپایی از این موضوع تا پایان کار از آبجی خانمتان دیده نمی شود. یا اینکه در روایت های آمده نیز هیچ اشاره ای از اینکاره بودن- فکر بد نکن، منظورم نویسنده بودن است-‌ ایشان در متن وجود ندارد که ما در پایان کار شوکه نشویم از این همه استعداد! دیگر آنکه کارکردش چه در صورت و چه در موضوع چه در هیچ چی! معلوم نمی شود. باز دیگر آنکه اگر نوشته های ماندانا است حداقل حضور خودش را نباید نادیده می گرفت و آن همه کمرنگ در داستان حضور می یافت، یا حتی می توانست مفسروار وارد متن شود و آدرس بدهد به خواننده. بعد هم چون این تغییر نویسنده خواننده را از درون به بیرون می کشاند، می تواند تاثیر گذاری حسی داستان را کم نماید. یعنی در نهایت چه فرق می کند روایت ها مال مادر باشد یا  ماندانا؟! نه من باور نمی کنم...
... باورکنید یا نه، او بعد از مرگ سهراب - مادرم را می گویم- هم زندگیش تغییر کرد وهم زندگی مان را تغییر داد. آن هم برای یافتن یک سئوال... شاید دور و برتان دیده باشید از این آدمها که بعد از مرگ فرزند جوانشان، زندگی رنگ غصه می گیرد برایشان... میترا مادرم هم از این قصه مستثنی نبود. او پس از مرگ سهراب آن هم با آن شکل " از هر راهی شده می خواست خبری از او بگیرد و مطمئن شود از وضع و حالش" (ص 9) بماند اینکه،  پدر و خودش را در مرگ سهراب مقصر می دانست. اما بیشتر از همه "نگران سهراب بود تا چیز دیگر" (ص45) نگران وضعیتش در آن دنیا. آن همه تلاش برای دیدن، آن همه با این و آن نشستن و آن همه کتاب خواندن، تنها برای آن بوده که از وضعیت سهراب با خبر شود، باور می کنید؟ بهرحال او مادر بود و گاه آن قدر دلتنگش می شد که دلش می خواست او را گوشه اتاقی ببیند و در آغوشش بگیرد. خدا پیش نیاورد برای کسی ولی آدم،  برادر یا خواهرش که بمیرد دیگر مادرش مادر نمی شود، علی الخصوص وقتی مرگ اش از آن مرگها باشد و مادر هم خودش را مقصر بداند و عذاب وجدان داشته باشد (ص18). اما اینها همه اش بهانه بود برای اینکه خودش را اذیت کند، و خودش را دوست نداشته باشد. می دانم مادر آخرش هم به شما نگفت علت مرگ سهراب چه بوده.  از روایت های پدر هم که آخر حرفهای مادر می آمد، چیزی دستگیرتان نشده و این سئوال برایتان باقی مانده آخر سهراب خودکشی کرده که مادر آنقدر نگران وضعیت اش بوده در آن دنیا یا آن طور که فرهنگ فر آخر کتاب به دل و دهان مادر انداخته "تنها سوء مصرف بوده" نه خودکشی یا تعمدی! البته باور کنید در قصه و غصه مادر این اهمیت ندارد. آخر چه فرق می کند چطور مرده باشد سهراب. بهرحال مادر مادر است و مرگ پسر مرگ پسر!
خدارحمت کند سهراب را،هر چه خاک گور او است بقای عمر شما باشد.مرگ سهراب و داغ مادرتان آن هم آن طور که فرهنگ فر به توصیف و روایت در آورده مارا هم آزرده کرده. بی انصاف آنقدر زنانه و پراحساس به روایت دردهای مادرتان نشسته که جان آدم را بالا می آورد و تا پایان داستان می چزاند...البته تو و ماندانا که جوانید و طبیعی است یکسال بعد دلتان عید بخواهد و سفره هفت سین.(ص146) راست می گویند خاک مرده سرد است. اما سالور جان مادر، مادر است و تا آخر عمر، مرگ بچه یادش نمی رود، آنهایی که فرهنگ فر گفته، که معلوم نیست تجربه های زیستی اش بوده یا نه، همه باور کردنی است و حس برانگیز.خوب هم ساخته و پرداخته شده است (قصه را می گویم)، حتی اگر "منیر"ش زیاد شده باشد و حضور پدرت کم، مثل شما( تو و خواهرت)... اینکه مادرت " چیزهای دلخواه" را هم به خودش منع کند (ص22) یا بدنبال "اندوه های همرنگ" بگردد.(ص53) همه اینها درست؛ اما بپذیر سالور جان، مرگ سهراب به واسطه تاثیر و تاسف حسی اش برای مادرتان مرگ است و نوعش فرق نمی کند ولی برای داستان و ما چرا! ما زنی را می بینیم،ببخشید مادرتان را می بینیم که همه تلاشش را می کند تا بداند پسرش یعنی سهرابتان آن دنیا اذیت می شود یا نمی شود (به واسطه نوع مرگش). حتی به سمیع پدرتان می گوید "این دلتنگی نیست که باعث می شود خودم را به آب و آتش بزنم، نگرانی ام است... ."(ص45) یعنی او در کنار دلتنگی هایی که دارد و دارد به تنگش می آورد مدام نگران این است که "اون جا سهراب چطور است و چه جوری با او رفتار می کنن، اذیت می شود، در قرنطینه نگهش داشته اند... ."(ص46) بعد داستان روی این بنا می شود و کنشها و رخدادها برای این منظور آورده می شوند که ایشان - مادرتان را می گویم - و ما که این داستان و ماجرا را پی می گیریم و همانند مادرتان نگران شده ایم و برایمان سئوال شده است این و این تعلیق شده است برایمان گشودن این راز و این می شود گره اصلی و تعلیق مهم این داستان( چقدر این!). یعنی ما هم مثل میترا مادرتان دلمان می خواهد "فرهنگ فر" این موضوع را نادیده نگیرد و نخواهد همه مان را فریب بدهد و خودش را با یک "سوء مصرف" راحت نماید که یعنی خودکشی نبوده، پس همه چیز به خیر و خوبی تمام شود و تنها چند مرگ و اعتیاد حالا الکل یا هر زهرماری دیگر به جا بگذارد.
می گیری چه می گویم سالور جان؟ "فرهنگ فر" برای سهراب و مادرتان سرنوشتی را می نویسد که گره اش برای خواننده اهمیت می یابد؛ چراکه همیشه و همواره این سئوال مطرح بوده که این نوع مرگ چه سرنوشتی برای آدمها در آن دنیا رقم می زند و این تعلیق خوبی است برای داستان که "فرهنگ فر" بواسطه جستجوها  و رفتارهای مادرتان خواننده را تا پایان داستان با خودش می کشاند علی الخصوص آن که بواسطه یادآوری ها "سهراب" را نیز برایمان می سازد .مرگ سهراب مرگ است درست، اما برای میترا، نه برای ما که در پس و پشت مرگ سهراب بدنبال یافتن یک پاسخ آمده ایم که نویسنده امیدش را داده (گره گشایی ) و بذرش را نشانده ...
... می خوام یه سالن بزنم به اندازه ی نصف بیشتر ایران.یه محیط شاد و دوست داشتنی، دست کم به اندازه ی نصف بیشتر ایران که جوونا رو توش نگه داری کنم.مواظب شون باشم تا کسی نتونه به شون نگاه چپ بکنه، چه برسه به این که سر راهشون بشینه. می خوام همه نوع خواستنی واسه شون فراهم کنم. این چیزا رو می گم، میترا می گه هیس!من سمیعم، سمیع دیهیم راد.آه!
... ببخشید!!
جدی نگیرید، بعد مرگ مادر (ص174) بابا هم حال خوشی نداشت. مدام خودش را بالای داروخانه پنهان می کرد.  (ص172) دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت انگار، زیاد می نوشید ،‌‌‌‍...،ماندانا هم می ترسید روزی پدر سرش را زیر بیندازد و گم گور شود(ص173) منیر هم خیلی دلش برای پدر می سوخت...
می دانم چه می گویی سالور جان، زندگی است دیگر. غمنامه ای است این کتاب.الحق خوب می تواند حال آدم را بگیرد از بس واقعی و باور پذیر این حرکت رو به زوال را نشان می دهد. با آن زبان زنانه ای که یک نویسنده مرد آن را استادانه می سازد و با آن دردها و رنجهای از دست دادن را به نمایش می گذارد. او خوب توانسته دلتنگی ها و دل نگرانی های یک مادر حتی یک پدر را که دارد رنجش را پنهان می کند و مدام از روی نگرانی از همسرش می خواهد به زندگی باز گردد و خودش را بازیابد، نشان دهد... .سالور جان این روایت ها مال مادرت باشد یا نوشته خواهرت، شیوه روایتش بی قاعده باشد یا نباشد هر چه هست این کشش را دارد که خواننده را با خودش همراه کند و اسباب لذت و رنجش و کنجکاویش را فراهم نماید. مهم نیست آن دیالوگها از قوانین روایت های مرسوم پیروی نکنند و مهم نیست ادامه سرنوشت ها  به خواننده واگذار شده باشد تا خود تخیل نماید؛ عاقبت مادرت را، زندگی خواهرت را، خودت را و بهم ریختگی پدرت را...  مهم آن است که توانسته حس های واقعی انسانی را به تصویر در آورد و اسباب تحسین خواننده نه چندان سخت گیر را فراهم سازد. با آن زبان روان و ساده اش، با نشان دادن جوان مستاصل بریده امروز، جوانی که گاه اسیر ناامیدی و شعر یاس آلود است و گاه مخاطب خشونت موجود در فیلم ها. جوانی که از خانواده می گریزد و مانند شیرین ( دختر منیر ) به مرگ پنهاه می برد و گاه مانند سهراب و سهرابها به الکل و سیگار و مخدر. او خوب توانسته خانواده ای را به تصویر بکشد که ناتوان از حل مشکل فرزند جوان خود است، جوان امروز... سختگیری می کند مانند نمونه های فراوان موجود در جامعه و شریک در مرگ عزیزش می شود...

سالور جان؛ فقط به خواهر یا مادرت بگو به روایت و شیوه روایت نگاه فنی تر داشته باشند و بسته به روایت بیرونی یا درونی، نظرگاه و راوی انتخاب کنند وبه آوردن دیالوگها (شیوه آوردن نه آنچه آورده می شود) برایشان مهم نباشد اگر شیوه روایت کمی هم تکراری باشد....
چه زود تمام شدم!
.....................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
..........................................................................................................................................................................................
                             پایان
                                                                        تابستان 1390
                                                                        "سالور دیهیم راد" و "من"

 

دلم نباید چیزهای دلخواه بخواهد!
.......................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................... ادامه دارد!

 

 

 

حسین فدوی
و: تمامی مطالب این وبلاگ برداشت ها و یادداشت های شخصی اینجانب است و هیچ ارتباطی با داوری های جایزه ادبی واو ندارد ا: برداشت مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن (نقدواوبلاگ)یا ذکر سایت ادبی واو بلامانع است و: . . .
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :