نقد واوبلاگ
وبلاگ اختصاصی نقد در حوزه ادبیات داستانی ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حسین فدوی - شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

                                       

مریم ساحلی حالا دیگر کتاب اولی محسوب نمی شود. او پیش تر هم مجموعه داستانی داشته با نام" مشق هایم زیر باران" آن هم با چهارده داستان کوتاه . تازه خودش می گوید یک مجموعه دیگر نیز آماده چاپ دارد. دیگر نمی توان او را از آن دست نویسندگانی دانست که با یک کتاب کارنامه ادبی شان به پایان می رسد. خوب یا بد، ضعیف یا قوی هرچه باشد آثارش، قصد دارد بماند و بنویسد. این مجموعه داستان هم که "کسی نگاهم می کند" نام گرفته همین را ثابت می کند... او اهل گیلان است و متولد 52، فارغ التحصیل رشته پرستاری و مدرس انجمن قصه نویسی انزلی .
 
"کسی نگاهم می کند " مجموعه ای است پانزده داستانی که سال 88 توسط فرهنگ ایلیا (که حالا در میان ناشرین شهرستانی نشری شده برای خودش) چاپ شده است.

 


                                 

زن، مرگ و تنهایی
نگاهی به مجموعه داستان "کسی نگاهم می کند" نوشته مریم ساحلی

مریم ساحلی موضوعات خود را از زندگی واقعی گرفته است برای همین داستانهایش با زندگی همخوانی و هماهنگی دارند. او زندگی آدمهایش را تعریف می کند، تحریف نمی نماید. زندگی که ریشه در دغدغه های آدمی دارد و نشان دهنده رابطه های انسانی است. رابطه های فروریخته و بغض های فروخورده ای که ریشه دراختلافهای طبقاتی، انتظارات انسانی، رویاها و شکستهای عاطفی دارد. او درست است به بررسی روانشناختی شخصیت هایش نمی پردازد و زمان نمی گذارد اما از توضیح و توصیف اوضاع درونی و بیرونی آنان نیز غافل نمی ماند. او تصویر واقعی اما تاسف بار آنان را نشان می دهد. تصویری که جزی ازواقعیت اجتماعی محسوب می شود. او آدمهایش را از میان زنان انتخاب نموده و به روایت قصه ها وغصه های آنان نشسته. غصه هایی تکراری اما تکرار شونده.
او در بازگویی واقعیت ها اغراق نمی کند اما باید گفت کمال انصاف را هم نگاه نمی دارد. او واقعیت ها را تخیل نمی کند و به تخیل نمی کشاند اما چندصدایی را هم در داستان رعایت نمی کند! او به جامعه اش که اندکی هم بومی می زند نور می افکند و خیانت ها و بی عدالتی را روشن می نماید و خواننده خود را متاثر و متاسف می سازد. او ابزار و مصالح داستانهای خود را تنها از واقعیت های تلخ و سیاه جامعه می گیرد. برای همین آنچه دیده می شود سیاهی است و ناکامی. تلخی است و تباهی...

این مجموعه که بیشتر بر محوریت طرح استوار است روایتی نقلی دارد که بر روایت نمایشی یا گزارشی آن می چربد. دیالوگ عنصر تقریبا نایاب و توصیف عنصر تاحدودی کمیاب داستانها است. برای همین ما همه آنچه را که باید بدانیم و بخوانیم به صورت مستقیم از زبان راوی ها میشنویم و کم تراز دهان خود شخصیت ها می بینیم و در داستانها رفتار آنها را مشاهده می کنیم و یا گفتگوهایشان را از زبان خودشان می شنویم. اما هرچه هست  داستانها طرحی منسجم و مشخص  و کامل دارند و یک موقعیت یا وضعیتی را که واقعیتی است برای خودش را می سازند تا تاثیرحسی بر خواننده بگذارند.ولی این اشکال را هم دارند که طرح ها با وجود تنوع شان به گونه ای بسته شده اند که داستانها را از تحلیلی به تحمیلی! تبدیل نموده اند. داستانها خواننده را وا نمی دارند که به جهان واقعی و سببی آدمها بیندیشند و آنها را در موقعیت های پیش آمده با شرایط و عوامل پیش آورنده به قضاوت بنشیند وآنها را به موجودات خاکستری یا بی رنگ تبدیل کنند بلکه طرح داستانها به گونه ای ساخته و پرداخته شده اند که شخصیت ها برای آنها (خواننده ) مفعولهای مفلوکی می شوند در دست نویسنده که باید سفید یا سیاه باشند تا آنها در قضاوت خود دچار تردید و شبه نگردند.
این مجموعه همانطور که گفته شد پانزده داستان دارد که جز دو یا سه داستان بقیه حول محور "زن" می گردد. در تمام داستانها یک شخصیت اصلی وجود دارد که اتفاق تاسف انگیزی برایش رخ داده یا می دهد. اتفاقی که بیشتر از جنس خیانت ، مرگ یا ناکامی است. البته در یک مورد اتفاق مثبت هم دیده می شود (داستان آخرین مروارید)."فقر و ثروت" یکی از عناصر برجسته موضوعی به حساب می آید (داستانهای آخرین مروارید، امشب سرتوک می وزد، امشب ماه در آمده، صدای که توی صدف بود،مثل بادبادک ،لک لک ها هنوز نپریده اند...) که همچون عنصر خیانت (داستانهای اسب هایی که در خواب من بوده اند، حالا این خانه خالی است، یادداشت های برفی...) نقش پرنگی در داستانها ایفا می کنند. دغدغه بچه داشتن (داستان آن وقت تو آمدی توی خوابم) یا بچه از دست دادن (داستان امشب که سرتوک می وزد) هم از دیگر عناصر و موضوعاتی است که در میان داستانها می توان یافت. اما بیش و پیش از همه "مرگ" عنصر غالبی است که  بیشتر دیده می شود چه مانند داستان "امشب ماه در آمده" زبانی طنز داشته باشد و چه مانند داستان "امشب که سرتوک می وزد" یا "لک لک ها هنوز نپریده اند " طرح و قصه ای تلخ و آزار دهنده داشته باشد. یعنی بدون اغراق می توان گفت "مرگ و مردن" به گونه ای در تمام داستانها گنجانده شده است.چرا جهان داستانی یک مجموعه اینگونه رنگ و بوی مرگ باید بگیرد خود قصه ای است که نویسنده باید بگوید.

"نوک چاقو را می گذارم روی شکم ماهی، پوستش ضخیم است،بریده که می شود قیریژ صدا می خورد.دست هایم خونی می شود.دل و روده اش را می کشم بیرون،چیزی میانشان برق می زند.
پاکش می کنم ؛نگاه می کنم. باور نمی کنم .یک لنگه از گوشواره های میناست."  داستان  "امشب که سرتوک می وزد"
"نور چراغ می افتد توی چشمم، گیج می شوم درد، دل و روده ام را به هم می پیچد. پرت می شوم.لک لک ها هنوز نپریده اند....206 به سرعت دور می شود. بچه ها پلاکاردها را روی زمین می اندازند وبا چشم های خیس دنبال ماشین می دوند و با صدای بغض آلود فریاد می زنند قاتل قاتل.... " داستان"لک لک ها هنوز نپریده اند"
"به خانه پدری که نزدیک شد .صدای شیون شنید.با پاهای لرزانش دوید.از در باز آبی رنگ حیاط که گذشت، با انبوه جمعیت سیاه پوش روبه رو شد. همه بودند غیراز پدر.پاهایش تا شد. نشست.سرش را روی سبد گل خم کرد.زمزمه های مردم دور و برش را انگار می شنید...." داستان "یک سبد گل سرخ"
"...غضنفر لای کفنش خوابیده بود و بوی سدر و کافور توی سرم پیچیده بود.
لااله الا الله گویان دنبال جنازه راه افتادم. غضنفر را که توی قبر گذاشتند، همسایه ها یی که برای مراسم تدفین آمده بودند یکی یکی فاتحه خواندند و رفتند..." داستان"مرده شوری که مستاجر ما بود"

"شب چهلم رسول است .تصویر تن له شده اش زیر ماشینی که سر خورد تو چال،در ذهن من ته نشین می شود تا هروقت دلم گرفت...." داستان"کسی نگاهم می کند"
"بازهم یک نقر دیگر زیر دست های تو مرد.شانزدهمی بود یا هفدهمی؟!...
... منیژه که بیاید چه می بیند؟ شوهرش وسط مرداد یخ زده است!    داستان صدایی که توی صدف بود"
"دوباره صبح شده است.گویا سال هاست که خاتون روی تخت چوب گردو خواب رفته است.فرزندان خاتون که دورش جمع می شوند اول گریه می کنند، بعد...." داستان  "خاتون"
"صبح که نان شیرمال در دست از راه رسیدی ،گاو هلندی سیاه و سفیدت صورت سردم را لیس می زد و با دمش مگس های روی تنم را می پراند..." داستان  "حالا این خانه خالی است"
"بعضی وقتها فکر می کنم چه خوب شد که من زود مردم...." داستان  "پشت شیشه"
"آقا نصرت را با هزار سلام و صلوات بردند. حتما توی همان سردخانه ای که برای من لاغر مردنی جا نبود،..."  داستان  "امشب ماه درآمده"
" ستاره مرده بود و نوزادها مانده بودند....." داستان  "آن وقت تو آمدی تو خوابم"

اما آنچه به خواننده مربوط می شود آن است که او با مجموعه ای روبرو است که سیاه است و از سیاهی ها می گوید، مجموعه ای که پراز شکست ها،نرسیدن ها ،از دست دادن ها، جفا دیدن ها و خیانت کشیدنها است....خلاصه همه این چیزها حاصل کسی می شود که به این مجموعه متنوع و پر داستان "نگاه می کند" !
از اینها گذشته نکته ای که نمی توان در این مجموعه به آن مثبت نگریست آن است که مریم ساحلی زن داستانهایش را فاقد سیرت و قدرت شیطانی ساخته. در تمام داستانها زنان (شخصیت های اصلی) موجودات پر مهر وفایی هستند که مورد بی مهری و خیانت مردان قرار می گیرند. یعنی ما در داستانها از مکر، حیله، رندی  و سیاستهای زنانه چیزی نمی بینیم. آنها موجودات ساده وعاشق ومهربانی هستند که جز عشق به همسر و فرزند وخانواده صورت و سیرتی  دیگری ندارند، حتی در یک داستان! همه دلباخته مردان خویش اند! و این اگر دور از واقعیت هم نباشد اما چون در یک مجموعه قرار گرفته اند باعث ضعف مجموعه می شوند و این امر این فضا و معنا را برای خواننده در حوزه قضاوت  ایجاد می کنند که او کار سختی نداشته باشد، چراکه  آدمها برایش سفید و سیاه ساخته شده اند. به طور مثال نگاه کنید در داستان "یادداشت های برفی" زن برای خرید شیرینی به خارج از خانه می رود تا برای آمدن همسرش از مسافرت اسباب مهمانی یا جشنی را مهیا کند اما همسرش را در "همان شهر شانه به شانه مادر و دخترخاله آنتیک" اش می بیند که می رود و می خندد. خوب طبیعی است هر خواننده ای زن را فریب خورده و قابل ترحم و مرد را فریبکار و سزاوار سرزنش می بیند "ص73" یا در داستان " حالا این خانه خالی است"  زن به واسطه کار و خاطر مردش روانه روستا می شود آن هم با آن نقل های حسی و احساسی ؛
"دلم می خواست همیشه برای تو بهترین باشم .وقتی گفتی خسته ای از واکسن زدن به گربه های ملوس و درمان افسردگی سگ های شهری؛وقتی گفتی آرزو داری خودت گاو داشته باشی تو یک روستای سرسبز درد گاو و گوسفند و الاغ مردم را درمان کنی...ص38" و نشان دادن زن در آن تنهایی و موقعیت تاثر و تاسف برانگیز که انگار به مرگ زن ختم می شود و اینکه همه چیز در حاکمیت و فداکاری او آورده شده...
" لبخند زدم .گواهینامه ی لیسانس سخت افزارم را گذاشتم توی چمدان و راه افتادم  ص38" بعد در کنارش نشانه های ناپاکی و خیانت و خباثت مرد داده می شود و به صریح ترین و سریع ترین و سلیس ترین زبان و بیان آورده می شود که او لیاقت این همه گذشت و فداکاری را نداشته ...
" آن وقت من درد می کشیدم تو پیش گاو مش رحیم بودی نمی دانم دختر مش رحیم چرا به جای دانپزشکی دامپزشکی نخواند؟!  ص39"
آخر داستان هم تیر خلاص زده می شود و حجت برهمگان تمام می گردد؛
  " که تو برگشتی شهر تا دوباره افسردگی سگ های شهری را درمان کنی و به گربه هی ملوس واکسن بزنی. گفتی اینجا اگر باشی دلت بیشتر هوای آنا را می کند .اما من می دانم دختر مش رحیم توی شهر مطب زده است و حاضر نیست در روستا زندگی کند  ص40"
خوب چه جای خالی قضاوت و تردید که زن فرشته است و فداکار و مرد بی وفا است و نابکار! این موضوع در تمام داستانهایی که رابطه و ماجرای زن و شوهری وجود دارد دیده می شود!
این است که درهمه داستانها ما مردی را نمی بینیم که در دام قدرت (حالا نمی گوییم )،شیطانی یا مکارانانه، زنی گرفتار آمده باشد. این موضوع با توجه به تعدد و کثرت و تکرارش باعث می شود شخصیت ها را از واقعی  بودن جدا کند و  تبدیل به شخصیت های تک بعدی حسی نماید! واین می شود که واقعیت دیگر آن واقعیتی نیست که بشود واقعی اش! دانست بلکه واقعیت ، واقعیت دست چین شده ای می شود  که از واقعیت  موجود فاصله گرفته است که جهانی تک ساحتی و تک رنگی می سازد ونیز همین موضوع توانسته آدم ها را فاقد پیچیدگی نماید فاقد لایه پنهان . آنها یا خوب و عاشق اند یا بد و خیانت کار. آدم پیچیده ای (که ادبیات امروز در حال نشان دادنش است) که بشود و بتواند اسباب و ابزار تعمق و تفکر و تامل خواننده را بوجود آورد و او را با خود همراه سازد و در دوراهی ها و تردیدها بکشاند و تصمیم و قضاوت را برایشان سخت نماید را بوجود نمی آورد و نمی سازد و این حیف است برای مجموعه ای که از زبان قابل قبولی برخوردار است و داستانهای خوب و تاثیر گذاری هم  دارد.
واما چند نکته در مورد واقع گرایی که نویسنده می بایست حواسش به آنها بیشترباشد؛

1-داستانهای واقع گرا از واقعیت های نادروغیرعادی پرهیز می کنند. درداستان اول زن لباس را خراب می کند اما در داستان یک تصادف عجیب و معجزه آمیز و یک اتفاق نادر رخ می دهد که اسباب نجاتش می شود. یعنی عروسی صاحب لباس بهم می خورد و داماد، همان عشق و معشوق سابق زن از آب در می آید.
" لباس عروس را به مردی می داد و می گفت ؛ ناراحت نباشید حتما قسمت نبوده! "....." آن وقت نگاه منیر توی چشم های احمد غرق شد  "  ص11
2- داستانهای واقع گرا واقعیت های بیرونی و درونی را باهم می آمیزند و تاثیر متقابلی که  آن دو می توانند بر رفتار و پندار آدمها بگذارند نشان می دهند...این می شود که در داستانهای واقع گرای امروزی دیگر آدمها ،نه تنها آدمهای سفید و سیاه گذشته نیستند بلکه به انسان جهان واقعی نزدیک هستند به بعبارتی دیگرتک بعدی ساختن جهان داستان ، واقعیت و حقیقت بیرونی و واقعی را مخدوش می سازد...
3- رئالیسم یا واقعیت گرایی، آن چه را در واقعیت است نشان می دهد. یعنی پرهیز کردن از خیال پردازی و اسطوره سازی. یعنی پرهیز از میدان دادن به احساسات و خیال پردازی ها...اینها داستان را از واقعیت دور می سازند. شخصیتهای اسطوره ای نشانی از دنیای واقعی اطراف ما نخواهند داشت...

در پایان جا دارد به این نکته نیز اشاره نمود که مجموعه داستان "کسی نگاهم می کند" حکایت از زبان و روایت رو به رشد نویسنده خود دارد. او با داستانهایی همچون  "امشب ماه در آمده" . . . نشان داده در پی تجربه های متفاوت است .شیوه ها و شکل های مختلفی از روایت. او دیگر همان نویسنده  مجموعه داستان "مشق هایم زیر باران " نیست. او نویسنده رو به رشدی است که مجموعه داستان " کسی نگاهم می کند" این را ثابت می کند. مجموعه داستانی با طرح ها و قصه هایی متنوع و متفاوت (هرچند سیاه). اما باید حواسش باشد توقع از او و کارهایش بیشتر شده و دیگر به دیده اغماض به آثارش نگاه نمی شود پس حواسش باشد که دیگرداستانهایش را مانند داستان "پشت شیشه"  اینگونه سست به پایان نرساند..."بعضی وقتها فکر می کنم چه خوب شد که من زود مردم." !

حسین فدوی
و: تمامی مطالب این وبلاگ برداشت ها و یادداشت های شخصی اینجانب است و هیچ ارتباطی با داوری های جایزه ادبی واو ندارد ا: برداشت مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن (نقدواوبلاگ)یا ذکر سایت ادبی واو بلامانع است و: . . .
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :