نقد واوبلاگ
وبلاگ اختصاصی نقد در حوزه ادبیات داستانی ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حسین فدوی - دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

                                 

بهاره رهنما " برای علاقه مندان سینمای ایران چهره ای است آشنا، او را همه می شناسند .همه. بازیگری است محبوب... اما این وجه سینمایی اوست . او وجه دیگری هم دارد که آن داستان نویسی است ولی چندان شناخته شده نیست حتی اگر از سال هفتاد همراه با بازیگری شروع کرده باشد...خودش می گوید. در حوزه داستان مهمترین مدرسش مدرس صادقی بوده! باز هم خودش می گوید. او حقوق! خوانده و ادبیات و ادبیات نمایشی. وبلاگ نویس هم هست اما فمنیست، نه! حتی اگر به جای آذر 52 اراک شهریور 52 تهران به روایت شناسنامه اش به دنیا آمده باشد! این مجموعه هم که ویراستارش یزدانی خرم است و ناشرش چشمه، مجموعه ای است با داستانهایی از سال 70 تا کنون...کم کار است در حوزه داستان! این را من می گویم!    


                                          

1
ادبیات زنان یا ادبیات زنانه چیزی نیست بشود متمایزش ندانست در ادبیات داستانی، حتی اگر عده ای آن را متمایز نبینند و ندانند و به ظن شان ادبیات، ادبیات باشد و زنانه و مردانه نداشته باشد یا حتی زن بودن را مجاز و مجوز بدانند برای زنانه نویسی! ادبیات زنانه چه ارزش باشد یا نباشد که مطمئنا نیست، بعنوان قسمت و بخشی از ادبیات قابل مطالعه و بررسی است. این نوع از ادبیات ویژگی های خاص و قابل پیش بینی خود را دارد . ویژگی های چون دغدغه های جنسیتی( که آن هم ریشه در محدودیتها ،سر‌کو‌ب‌ و سو استفاده‌ها ... دارد) ونیز عشق و خیانت، حس های نوستالژیک، خاطره پردازی و جزئ نگری و همه و همه ویژگیهایی است که به آثار این جنسیت از نویسندگان رنگ و بویی یکسان می دهد.

2
رو آوردن  بازیگران به حوزه های دیگری از هنر از آن قصه‌هایی است که این سالها مد شده است در ایران! آن هم از نوع روشنفکریش! ( آلبوم دادن و آواز خواندن را هم باید به دل مشغولی‌ها و دغدغه ها و استعداد! هایشان اضافه نمود)، البته گرایش داستانی کمتر دیده شده ! که آن هم  متاسفانه به مدد نزول ذائقه ها و ... دارد آسان می شود !
این است که می توان با اطمینان گفت بهاره رهنما هم به واسطه شهرتش اگر به جای " چهار چهارشنبه و یک! کلاه گیس" ، "یک یک شنبه و یک! کلاه گیس"! هم می نوشت طبیعی بود که مخاطب استقبال کند از اثرش و به لطف و نام و قدرت پخش ناشرش برساند آن را به چاپ چندم!

3
این روزها همه جا سخن از خیانت است ،تلویزیون را که باز می کنی سینما که می روی یا سراغ کتاب که می آیی یک پای قصه مردی است که به زنش خیانت کرده یا می کند یا خواهد کرد! بهر حال خیانت موضوع روز است و دغدغه های امروز! البته خیانت زنان بنا به محدودیت های اجتماعی، شرعی و عرفی صورتی مردانه می گیرد و به گردن دیگران نوشته می شود! و این می گردد که وجود فاعلی زن در این موضوع غایب می ماند! و واقعیت صورتی دیگرگونه می یابد...

4 و اما بعد؛

این مجموعه دارای یازده داستان است که موضوع غالب آنها عشق و خیانت است .عشق و خیانتی که در قصه های مختلف رنگ و بویی متفاوت می یابد. بطور مثال خیانتی که در داستان "تو خفه می شی یا من...؟" ساخته می شود با خیانت داستان "گروه اکثریت " نویسنده برای خواننده می نویسد متفاوت است. یا خیانت آقای محمدی در داستان "چهار چهارشنبه...  " با خیانت داستان "بزک" فرق می کند. عشق نیز همینطور .عشق هم در این مجموعه صورتها و نمود های متفاوتی دارد و جلوه های مختلف. در داستان "تصمیم" علاقه و دوست داشتن پسر نوجوان نسبت به دختر همسایه او را از تصمیمی که قصدش را داشته منصرف می کند و به تعادل و خانه می رساند. این دوست داشتن در داستان "مثل همیشه " صورتی دیگر می گیرد و ظرف دیگری می یابد. گاه این عشق انسان به انسان تبدیل به عشق انسان به حیوان می گردد و داستان اسب می شود. گاه به شی متمایل می شود و داستان "زانتیای سیاه" در می آید . "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" مجموعه ای است از داستانهایی که "زن" ، راویش، بهانه های روایتش، موضوع و مضمونش خلاصه همه چیزش را می سازد. گاه این زن میان سال است (داستان شمس ا‌لعماره )، گاه نوجوان (داستان تصمیم) و گاه جوان است (داستان بزک ). زنی که همواره دچاره تنهایی و از دست دادن است. گاه همسرش را ( داستان تو خفه می شی یا من)، گاه فرزندش را ( داستان شمس العماره) و گاه خود و غرورش را (داستان بزک). فرقی نمی کند از دست دادنش توسط اسب باشد یا همجنسش! یا مردش ،در هر حال او جنس دوم است و همواره باید خواسته شود!

نکته جالب این وضعیت ناپایدار آن است که آنها همواره خود اسباب این ناپایداری را ایجاد می نمایند و تن به این جنس دوم بودن می دهند. در داستان اول این مجموعه یعنی" تو خفه می شی یا من ... ؟"همانطور که عنوانش هم اشاره به این موضوع دارد حذف یکی از زنها ایجاد تعادل می نماید . سارا و لیلا هر دو از وجود دیگری در زندگی خود مطلع اند و می دانند دومی هستند اما تن به این وضعیت می دهند و اسباب ناپایداری خویش و زندگی خود را فراهم می سازند.

در داستان بزک هم زن جوان با علم به این که استاد همسر دارد اسباب خیانت را فراهم می نماید و زن استاد هم با اطلاع از مشکوک بودن رفتار همسر به خود شک می کند و این اعتماد به نفس و قدرت را هم ندارد که مقابل وضعیت موجود بایستد... یا حتی در داستان آخر که موضوع تغییرات رفتاری جنسیت مرد است در برابر دوست داشات و عشق (مانند داستان تصمیم و مثل همیشه )باز زنی را می بینیم که نه تنها ناظر و شاهد خیانت مردی است به هم جنس خود بلکه اسباب و افعال خیانت را هم برای او مهیا می سازد او را در کاری که پیش گرفته یاری می رساند(کلاه گیس و ...)

اما نکته ای که در این داستان ها به چشم می خورد آن است که نویسنده خواسته  نقش ناظر و بی طرف را در داستان ها بازی کند و حضورش پنهان یا کم باشد حتی اگر بیشتر روایت ها و داستان روایتگری اول شخص داشته باشد ، که البته تا حدود زیادی هم موفق بوده و توانسته با وجود زن بودنش بی جانبی را رعایت نماید (هر چند در کلیت داستان ها بواسط انتخاب سوژها  و پرداخت آنها سمت و سوی زنانه کاملا محسوس است بطور مثال در داستان بزک تلخی و زشتی خیانت توسط مرد بیشتر است تا داستان "گروه اکثریت" در این داستان سوژه و پرداخت آن به گونه ای است که خواننده به راحتی می تواند از عشق نامتعارف یا خیانت زن بگذرد و این مسئله در پس و پشت ماجرا پنهان و ناپیدا بماند.)

این مجموعه گذشته از این موضوعات یعنی عشق و خیانت نقد و نقبی هم دارد به وضعیت اجتماعی زنان ،زنانی که مدتهاست دیگر چشم به راه کس و چیزی نیستند، زنانی که محکوم جبری  هستند که تاریخ و زمان و زن بودن یا مادر بودنشان بر آنان تحمیل نموده است.وقتی مادر باشی ،خواسته باشی یا نخواسته باشی همه دغدغه ات می شود خورد و خوراک فرزندت ...
"مادرم روزهای شنبه و دوشنبه و چهارشنبه بهجت را می فرستد این جا تا خیال خودش را از بابت خورد و خوراک من چیزی که هنوز بعد از 38 سال از زندگی ام مهم ترین فکر و خیال مادرم است راحت کرده باشد...ص71 داستان زانتیای سیاه" یا " مدتها است که می دانم بیشتر زن هایی که برای فال پیش من می آیند منتظر چیزی نیستند یا مدتها از زمانی که منتظر بوده اند گذشته ؛چندان امید و رمقی هم برای چشم به راه بودن یا چندان باور و اعتقادی به وقوع یک معجزه ندارند .بعضی هاشان هم به این خاطر اصلا منتظر نیستند چون آنقدر به همه چیز رسیده اند که دیگر فال گرفتن برای شان حکم تفریح دارد یا شاید صدقه دادن به زنی مثل من.اما دخترهای جوان این طور نیستند با اشتیاق منتظرند منتظر همه چیز منتظر یک آدم جدید یک کار جدید یک قیافه جدید یک هدیه ی غیرمنتظره یک شاخه گل یک سبد گل غول آسا یا منتظر یک تلفن یک پیشنهاد یک شکلات و خلاصه هر چیزی برای آنها با انتظار معنی می شود.ص46"داستان ماما عاشق لاک قرمز بود.

داستان های این مجموعه می خواهند خواننده را به ذهنیات ودرونیات آدمها ی خود نزدیک نمایند این داستانها بیشتر پرده از ذهن و دل آدمها بر می دارند و مخاطب را با تخیلات  و تاملات آنان روبرو می سازند .چیزی که اسباب نزدیکی و شناخت خواننده با شخصیت های داستان را فراهم نموده است.  بنابراین داستانها بیشتر حول محور شخصیت و افکار و امیال آنان می گردد و در داستان "زانتیای سیاه "آن قدر غلظت می یابد که به مرز توهم می رسد و در داستان " روبرو" تبدیل به یک بحران هویتی و شخصیتی می گردد.

"چهار چهارشنبه و..." بر خلاف بعضی از مجموعه داستانهایی که این روزها نوشته و خوانده می شود از تنوع و تعدد قصه ها و ماجراها برخوردار است اما این امتیاز را نویسنده گاهی از دست می دهد چراکه گاهی به گونه ای داستانها را روایت می کند که معلوم نیست خواننده چه باید در آن بیابد و داستان چه می خواهد بگوید. به طور مثال در داستان روبرو که خواننده با بحران هویت یک زن روبرو می شود و می خواند زن داستان دچار دو بعد و دو میل و دو وجه از یک زن است ،زن سنتی که اسیر قید و بند است و زن آزاد و مدرن که محدودیت های زن تاریخی و یا سنتی (یعنی معصومه) را ندارد ... نمی داند دنبال چه باید بگردد و این توهمات در محدوده موضوع داستان چگونه به کمال می رسد و تمام می شود.(بی آنکه کارکرد و کاربرد بعضی آورده ها را بداند و بفهمد نقش و رابطه اش را در داستان چیست ) بطور مثال آزمایش و اطلاعاتی که نویسنده به صورت مبهم به خواننده می دهد برای چیست و اصلا باید چه چیز و کدام چیز را کامل نماید...یا داستان "شمس العماره" جز خاطره ها چه می خواهد بگوید...

6

"توخفه می شی یا من...؟"
اولین داستان این مجموعه که تاریخ نگارش آن بر می گردد به سال 84، ماجرای یک خیانت رفاقتی است. خیانتی که یک دوست قدیمی اسباب و ابزارش را فراهم ساخته .لیلا و سارا دوست صمیمی و همکلاسی قدیمی یکدیگرند که سالها با هم رفاقت داشته اند اما این دوستی روی پنهان دیگری دارد و آن رابطه غیر افلاطونی و دوستی پنهانی شوهر لیلا با سارا است. زنی که راوی داستان است و ماجرا از زبان و نگاه او روایت می شود. در این داستان مرد یعنی سعید تنوع طلب است او زنش را دوست دارد و دوست زنش را  هم دوست دارد! چرا که این دو به لحاظ فیزیکی مقابل و مخالف هم هستند.به لحاظ سن وسال هم همینطور. زنش لاغر است و ظریف و چهار سالی کوچکتر ص11 ولی سارا یا دوست زنش چاق است و چهار سال بزرگتر(همان صفحه).
این داستان چهار نکته قابل توجه دارد؛ یکی آن که این زنها هستند که بهم خیانت می کنند و اسباب خیانت مردها را به زنهایشان فراهم می سازند! یعنی در داستان، نویسنده شکل و رابطه ای از خیانت را به روایت نشسته که در آن دو زن دوست قدیمی و صمیمی هم باشند.
"میدانم با این که در ردیف اول کلاس می نشستی...حافظه ات به اسم ها عالی است حتا اسم تک تک دوست پسرهای دوران دبیرستان من را هم یادت مانده...ص10"

نکته دوم آن است زنها هر دو می دانند مردشان(سعید) با دیگری است و دیگری را می خواهد و دوست دارد ولی با این وجود تن به ادامه دوستی یا زندگی می دهند یعنی در داستان می بینیم که لیلا می داند همسرش با زن دیگری است " با هاش می ره با اون کثافت اون جا دوش می گیره و خروپفش رو می آره تو خونه من ص10" و سارا هم می داند مرد مورد علاقه ش زن خود را دوست دارد و بی میل به زندگی با او نیست. "جمله سعید هنوز تو گوشم است...تا آخر دنیا عاشقتم ،بگو خانوم کوچولوی دیونه ی من بیاد پایین...سعید در را برای تو باز می کند با موهای کوتاهش شبیه سالهای دبیرستان شده ص15" یا صفحه سیزده...

نکته دیگر اینکه زنها خیانت مردهایشان را نادید می گیرند و برای ادامه زندگی با آنان همواره توجیه می آورند بطور مثال لیلا وسط آن همه ناراحتی و نارضایتی وقتی سعید زنگ می زند تند و تیز آماده رفتن می شود و می گوید " برم بچه ام الان می آد خونه تا من نباشم غذا ی درست و حسابی نمی خوره ...ص15" یا سارا از قول مادرش می گوید (بازهم یک زن) "ما زن ها اون قدر سرمون و می کنیم تو کار شوهرامون که بالاخره یک گندی پیدا می کنیم، بابا عزیزم تو چرا اینقدر جدی گرفتی؟ ص13"

نکته چهارم و آخر اینکه هر دو زن محکوم به بدبختی هستند چه آن که مردش را دیگری ربوده و چه آن که خود مرد دیگری را ربوده..."می دوم سمت دستشویی پشت صدای شیر آب عق می زنم و صدای صاحب خانه ام را می شنوم که غر می زند باز هم اجاره خانه ام عقب افتاده! ص16"

این داستان با یک گره افکنی و عدم تعادل آغاز می شود،
"برای پنجمین بار است در این هفته باز آمده ای روبروی من نشسته ای...ص9" بعد بسط می یابد و باز می شود و در پایان با تامل و شاید تحول راوی به پایان می رسد. روایت در این داستان به این صورت است که راوی آن چه را می بیند (در حال وقوع است ) درونی می کند ارجاعات قبلی و ذهنی به آن می دهد و به فکر می نشیند (مثل انگشتر) و آنچه خواننده می خواند مشاهده عینی و پردازش ذهنی راوی است. توصیف، یکی از عناصر مهم این داستان محسوب می شود و نویسند سعی داشته داستانش تصویری و قابل تجسم شود برای خواننده.
 "موهایم را شرابی کردهام با تارهای سفیدش سایه روشن قشنگی شده...ص9""

" گروه اکثریت"
این داستان که تاریخ نگارش  و بازنویسی آن به سالهای 85 و 86 بر می گردد یکی  از داستانهای این مجموعه به حساب می آید که عنوانش هیچ ارتباطی با موضوع و مضمون آن ندارد! موضوعی که داستان به آن می پردازد اگر نگوییم خیانت است باید بگوییم عشق و علاقه مردی به زنش و زنش به مرد دیگر است.(که هر دو از مرد- شوهر-  سر هستند) عشقی که از درک و فهم و علاقه های مشترک زاییده می شود، رشد می کند و قدمت و قدرت می یابد!
"او تنها کسی است که...بیشتر از همه مهمانها ی این خانه با او حرف مشترک دارد که از شعر و داستان و کتاب های روز بزند...ص20"
این داستان برخلاف داستان قبلی با مقدمه آغاز می شود که حدود دو صحفه ای هم ادامه می یابد و آن هم ذکر قابلیت های مادر است در مقابل گرره چهار نفری که راوی گروه اکثریت می نامد....
داستان از همان ورود " نادر نامیار" معلوم می شود که قرار است چه داستانی بشور به کجا برود. آنقدر توضیحات صریح و سریع دارد پیرامون این شخصیت که داستان را تا پایان نخوانده می توان فهمید موضوع از چه قرار است و قرار است چه باشد! این داستان گذشته از موضوع و قصه ،شکل روایتش نیز ساده و معمولی است، به گونه ای که اگر چند تا "این گفت "و " آن گفت " آن را از داستان حذف نماییم داستان تبدیل به طرحی می شود که ساختاری خاطره گونه دارد.  این داستان به جای چند نکته چند پرسش برای خواننده بهمراه دارد یکی اینکه عنوان چه ارتباطی با موضوع دارد؟ دیگر اینکه اگر قرار است پایان داستان نقطه عطف روایت باشد این همه کد و نشانه و ادرس چرا آورده شده و یکی دیگر اینکه بی تفاوتی پدر به این رابطه ریشه در بی اطلاعی دارد یا عشق خاص او؟چرا در داستان این موضوع ساخته و پرداخته نمی شود .اینکه او بلد نیست مادر را خوشحال کند نمی تواند پایه این همه ماجرا و رابطه باشد برای داستان
"گاهی شک می کردم که بابا برای حفظ شغلش آن قدر هوای نادر نامیار را دارد اما بزرگتر که شدم از این که راجع به بابا این طور فکر کردم خجالت کشیدم کم کم فهمیدم پدر بلد نیست مادر را خوشحال کند و فکر می کند دعوت کردن از نادر نامیار مامان را شاد می کند حس کردم مادر هیچ خصوصیت و حرف مشترکی با هم نداند و از یک جنس نیستند...ص21"
و اینکه اصلا محور اول ،مهم،اصلی و اساسی داستان کدام است، گروه اکثریت، توجه و عشق پدر به مادر، عشق پنهان مادر به نادر نامیار، راوی...

" تصمیم"
داستان سوم تاریخ نگارشش به 74 و بازنویسی اش به 86! یعنی دوازده سال بعد برمی گردد. این داستان که عنوانش تصمیم است ماجرای پسر نوجوانی است که در می یابد فرزند واقعی خانواده ش نیست. این داستان که معلوم نیست در پی چیست، شخصیتش همانند "هولدن" سالینجر در ناتور دشت از خانه و مدرسه می گریزد (البته نه با دغدغه ها هولدن) و روزی را سرگردان و بی تصمیم می گذراند .سینما می رود ساندویچ می خورد فوتبال بازی می کند و سرانجام سراغ سولماز دختر همسایه می رود و به آرامش می رسد و به خانه باز می گردد!
این داستان دغدغه نوجوانی است که چندان هم نوجوان ساخته نشده است نگاه کنید نوجوانی که با دختر همسایه کورس دویدن می گذارد نویسنده تاملاتش را چگونه نشان می دهد.
"فکر شیر خوردن از سینه زنی غریبه معذبش می کرد هنوز نمی دانست که آیا برای این که زنی از سینه به بچه ای شیر بدهد حتما باید خودش او را به دنیا آورده باشد یا این که این جور مواقع دکترها قرص به زن می دهند که سینه شان پر از شیر شود ص36"
شاید برای همین است که به نظر می آید تاملات نویسنده و شخصیت با هم قاطی شده است. داستان همانند خیلی از داستان های گارگاهی از یک عدم تعادل شروع می شود و به یک تعادل ختم می گردد و همانند خیلی از داستانهای این مجموعه زیاده گویی(زیاد توضیح دادن) دارد و همه چیز را می خواهد برای خواننده بگوید. در این داستان هم با وجود مذکر بودن شخصیت اصلی اما رگه هایی از سیطره و تسلط زنانه نویسنده بر متن را می توان مشاهد نمود.
"یادش افتاد چطور همین ماه پیش پدرش برای خوش آمد خانمی که حساب دار شرکت بود به زور او را به جشن تولد پسر لوس و ننرش فرستاد بود و جلو جلو هم برای آقا مترجم جیبی خریده و داده بود دستش ص29"
"می دانست مادرش از این زن هیچ خوشش نمی آید و حسابی کفری می شود ...ص30"
داستان تصمیم با نظرگاهی سوم شخص (دانای کل محدود به ذهن) روایت شده، نظرگاهی که به ذهن شخصیت خود نزدیک و محدود است و با نشان دادن تاملات و تفکرات آن دغدغه ها و رنجهایش را می سازد و به تصویر در می آورد ...

 

" مثل همیشه"
داستان چهارم که بدون ذکر تاریخ نوشتن و بازنویسی آمده ،داستانی است با عنوان "مثل همیشه" . در این داستان  هم ما باز با احوالات پسری(این بار جوان) روبرو می شویم که کارگر رستوران  است و عاشق زنی شده  که همیشه با مردی به آن رستوران می آید ولی او جرات و شجاعت  بروز و بیان آن را ندارد ،زنی که راوی سعی می کند آن را پاک و نجیب ببیند اما او آ ن گونه نیست که او می خواهد و این تنها احساس راوی است که دوست دارد بنا به علاقه ش زن را آن گونه ببیند...
"برایم مهم نیست که این دفعه تازه وارد چه ریختی است چه قد و قواره ای دارد پیر است یا جوان یا هر جور دیگر ..ص40"
از نکاتی که این داستان سعی در برجسته نمودن آن دارد یکی تصویری است که جوان از زن برای خود می سازد و به آن دل می بندد ، عشق و علاقه و ساده گی مرد جوان است. دیگری ناتوانی جوان از بروز احساس و علاقه ش به زن است و این مطلب نقطه اوجش آن جاست که راوی در پایان داستان به زن می گوید که هم دانشگاهی هستند و این تمام آن چیزی می شود که نویسنده برای داستانش کنار گذاشته که پایان داستان بیاورد.  در این داستان هم، نویسنده همه چیز را برای خواننده می گوید و هیچ جای خالی برای او نمی گذارد. واینکه عنصر گم شده در این داستان دیالوگ است و عنصر غالب توصیف!

" ماما عاشق لاک قرمز بود"
نگارش این داستان سال 84 است.داستان روایت زن جوان فال گیری است که فال گیری را از مادرش آموخته .او فال دختری را می گیرد که مانیکوریست است( مثل مادرش که مانیکوریست خانم های قدیمی بود ص50) دختر27،28 ساله ای که در فالش یک تابوت شکسته ص48 دیده می شود و ظاهرا تعبیرش مرگ او است.
"مایع غلیظ قرمز رنگی که روی سطح سرامیک سفید پیش می رود ص51"
این داستان که نظرگاهی اول شخص دارد برخلاف دیگر داستانها بیش از آن که درونی باشد دغدغه های بیرونی دارد اینکه آن دختر باید بمیرد ،اینکه هلن دوستش سالها به انتظار نامزدش می ماند و می ایستد اما او وقتی از اسارت برمی گردد عاشق کس دیگری می شود و او را فراموش می کند. اینکه پدرو همسرش همانند هم می روند و همه و همه داستان های غم انگیزی است که راوی به روایت آن می نشیند .قصه ها و غصه ها یی که تبدیل به سرنوشت و تقدیر شده اند برای زن ها...

" اسب"
داستان اسب هم از آن  دست داستان هایی است که فاقد تاریخ نگارش است داستانی که  زبان یکدستی ندارد و در بعضی قسمت ها افت می کند و اصلا به پس و پیش خود نمی آید. بطور مثال پاراگراف آغازین داستان را بگذارید کنار پاراگراف دوم همان صفحه یا نگاه بیندازید به پاراگراف آخر صفحه 54.
داستان قاب و قالب بدی ندارد اما انگار برای خود نویسنده هم معلوم نبوده چه هست و چه باید باشد! این داستان ماجرای زنی است که همسرش عاشق اسب است تا او! طبیعتا این امر اسباب نفرت زن را از اسب و همسرش فراهم می سازد، علی الخصوص آن که فرزندش نیز توسط اسب از دست رفته باشد. البته در این داستان اشاره گنگی هم به پریسا شده است که برخلاف زن، علاقه به اسب و سوارکاری دارد. داستان به روانکاوی ذهن زن می پردازد و در لابه لای آن چه اتفاق افتاده پرده از دل زدگی و تنفر زن بر می دارد. این داستان اگر کمی دقت و وقت بیشتری روی آن می شد داستان خوبی از کار در می‌آمد. شیوه روایت خوبی دارد و نظرگاه خوبی هم برای آن لحاظ شده است...

" شمش العماره"
این داستان تاریخ نگارشش آبان 85 است و از آن دست داستانهایی است که این سئوال را برای خواننده ایجاد می کند که خانم رهنما جز حس های نوستالژیک خود چه خواسته بگوید در این داستان و اصلا چه تعریفی از داستان دارد و داستان کوتاه چه معنایی برایش دارد!

داستان شمس العماره راوی اول شخصی دارد که گویی نوجوان است و چیزهایی از مادربزرگ و خانواده ش تعریف می کند، از املت مادر بزرگ، از هفت سین او، از پسر وسطی مادر بزرگ که سیاسی بوده و دستگیر شده،از عذراخانم شاباجی پیرترین دختر عموی پدر،از موشک باران تهران و عباس آقا که مدام هوار می زند که گیشا یا بازار را زدند...!

" داستان بزک"
بزک داستان بی تاریخی است  (این که مدام به تاریخ اشاره می کنم به آن خاطر است که حتما برای نویسنده مهم بوده که زمان نوشته شدن و بازنویسی یا اصلاح داستان ها را آورده، حالا به هر دلیل چه برای توجیح و پوشش ضعف ها و توضیح حال و هواها و چه...) که برمحور خیانت می گذرد، راوی اول شخصی دارد، که حال و قالش را روایت می کند . او زن 45 ساله ای است( جالب است در اکثر داستان ها سن شخصیت ها هم آمده!) که هجده سال است بی فرزند زیسته، زنی که شوهرش یعنی استاد ماکان (چیزی شبیه همان استاد ماکان "چشم هایش" بزرگ علوی، آنجا هم استاد ماکان استاد نقاشی بود!) با یکی از شاگردانش که او تنها پاهای سفیدش را دیده روی هم ریخته و اسباب خیانت را فراهم ساخته.داستان روی زمانی متمرکز است که راوی قصد دیدن و ملاقات کردن سیما یعنی همان زن جوان که شاگرد استاد است را دارد. او در لابه لای آرایش کردن که در داستان برای نشان دادن اهمیت آن برای زن دقت بسیاری نموده است  ماجرا را باز می گوید و قصه را پیش می برد. این داستان  با یک بیانیه چند کلمه ای هم تمام می شود  بیانه ای که به صورت یک وحی به دل راوی افتاده است !
"وقتی دارم کلید را در قفل می چرخانم چیزی به دلم می افتد که جرئتم رابیشتر از قبل می کند؛ بیشتر از آن که فرشاد را دوست داشته باشم عاشق خودم هستم.ص70"

در این داستان هم نویسنده دو زن را مقابل هم قرار می دهد، زنی که به آن خیانت می شود و زنی که اسباب و عامل خیانت می شود. کسی که شکست می خورد و کسی که شکست می دهد.
ین داستان زنانه که زبان و نثر ضعیفی هم دارد بعضا حکایت از کم کاری یزدانی خرم هم بعنوان ویراستار این مجموعه می دهد – که یا از شیطنت بوده یا از بی حوصله گی که دل نداده به کار! - اما از اینها که بگذریم داستان با دستمایه قرار دادن اتفاقات بیرونی توجه خواننده را به درون شخصیت سوق می دهد و به روانکاوی ذهنیت شخصیت داستان می پردازد و پرده از آلام او بر می دارد...
"اما اتفاقی که شب عید افتاد ورق را برگرداند و بعد از هجده سال زندگی مشترک فهمیدم که آنقدرها هم که تلقینم شده بود کم هوش و احمق نیستم...ص66...بیشتر از همه چیز این آزارم می داد که به نظرم همه آدم دست دومی می آیم که تاریخ مصرفش تمام شده؛آدمی که دیگری را بهش ترجیح داده اند ...ص67"      

" زانتیای سیاه"
داستان زانتیای سیاه تاریخ ندارد تا قانون یکی در میان تاریخ دار بودن نیمه دوم کتاب رعایت شده باشد! این داستان که بر خلاف داستان های پیشین صورتی وهم گونه و هذیان وار دارد مانند خیلی از داستان های این مجموعه روایتی اول شخص دارد اما با این تفاوت که راویش زن نیست بلکه مردی است که زنش -  فتانه – او را برای مشخص شدن شرایط و توافقات لازم جدایی!  به آپارتمانی می برد. او آنجا خورد کردن ماشینی را تعریف می کند که اسباب بهم ریختگی تمرکز و اعصابش را بوجود می آورد – کاری شبیه کارهای زنش- . او راوی غیر قابل اعتمادی است و ما تمام اطلاعات داستان را از او می شنویم – به واسطه تنهایی و شاید بیماریش- " فرداش هم مادر زنگ زد و گفت "من نمی خواهم دخالت کنم، اما تو مطمئنی حالت خوبه؟..." - . فضایی که نویسنده برای خواننده می سازد وهم گونه است و می توان گفت او در ایجاد چنین فضایی موفق عمل کرده است. در این داستان ما از یک طرف با وسواس های بیمار گونه زن در خانه و رفتارش روبرو می شویم و از طرف دیگر همین وسواس در مورد ماشینی اتفاق می افتد که اسباب تداعی و ناراحتی مرد می شود تا آنجا که تصمیم به نابودی ماشین می گیرد چیزی که در مورد زندگی اش نیز در حال وقوع است . این داستان یکی از داستان های خوب این مجموعه است که نشان می هد خانم رهنما از پس داستانهای وهمی و سخت بهتر برآمده تا داستانهایی با روایت و موضوعی ساده!

" روبرو"
روبرو هم داستان بی تاریخی است که به روایت نویسنده خود یادگاری از یک کارگاه داستان دارد .این داستان که مانند داستان قبلی از فضای واقع گرا و خاطره گونه داستانهای این مجموعه  فاصله گرفته است همانند" زانتیای سیاه "خواننده را روی مرز واقعیت و خیال معلق نگاه می دارد .داستانی که ایکاش همانند داستان قبلی اول شخص روایت می شد تا فاصله ذهنی راوی و مخاطب کمتر می گشت...این داستان شخصیت زنی را می سازد که دو  وجه دارد ،دو صورت متفاوت، یکی زنی به نام نازنین که در خیال و خواب هویت می یابد و دیگری معصومه زنی که شخصیت عالم واقع زن است و صورت واقعی دارد. در شخصیت نازی او زنی آزاد است که همواره درون بلیز سبز همراه راننده نامریی است در قالب واقعی خود یعنی معصومه زنی است که کنار پودر لباسشویی"مشکین تاژ"  یعنی یک زن خانه دار بشور و بساب !آن هم با دغدغه ها و ترسها و عادتهای یک زن سنتی.

 "معصومه عادت کرده حتا یک تار مویش را هم نامحرم نبیند...ص78"..."
او گاهی به نازی و موهای خرمایی ش فکر می کند که یک طرفه روی شانه ش ریخته  که هوای جاده شمال از پنجره ی بلیزر سبز زیر گردن و موهایش می خورد...ص79" و اسباب رضایت و لذتش را فراهم می سازد گاهی آن گونه دیگر بودن و اسباب حسرت و سئوالش...اگر کارگاهی بودن داستان را نادیده بگیریم انگار قسمت هایی از آن در ذهن نویسنده جا مانده است و اسباب مبهم بودن داستان شده طوری که تکلیف خواننده با این داستان معلوم نمی گردد و نمی یابد با نشانه های ناقص و اندکی که نویسنده به او داده چطور داستان را کامل کند. چیزهایی مانند خوابها، آزمایش، نوار VHS که درون شومینه می افتد، اینکه آقای طاهری (آمپول زنی که از سی سال سال پیش در خانواده ی پدریش رفت و آمد داردص79" چه نقش دارد و باید داشته باشد در قصه)و... اما روی هم رفته این رفت و برگشت های ذهنی زن، این تقابل و تعارض شخصیت ها... خوب از کار در آمده...

" چهارچهارشنبه و یک کلاه گیس"
آخرین داستان این مجموعه که تاریخ نگارشش بر می گردد به سال 85، داستانی که با یک مقدمه آغاز می شود و با چهار چهارشنبه به پایان می رسد. یعنی دز پنج بخش.چیزی متفاوت از دیگر داستانها. "چهار چهارشنبه ... " ثابت می کند که این مجموعه هر چه به پایان خود نزدیک می شود بهتر و قوی تر می گرد و این داستان هم یکی از داستانهای خوب این مجموعه – البته نسبت به داستانهای قبلی خود- به حساب می آید.
ماجرای این داستان پیرامون عاشق پیشگی یا شاید باز هم تنوع طلبی  و شاید عشق مجدد! مرد خدمتکار یا نظافتچی ساختمانی است  که حضور زنی او را دچار تحول و تغییر می نماید–تغییر ظاهر، مثل لباس پوشیدن و کلاه گیس و ...-  و بعد این حس به واسطه تمام شدن رابطه – به دلیلی که در داستان نیامده -  مجددا با همان سرو وضع سابق در محل کار یعنی ساختمان خانم رویایی (که روایت محدود به ذهن اوست) برمی گردد.  این داستان هم به گونه ای در زمره داستان هایی قرار می گیرد که پیرامون تاثیرات عنصر خیانت و عشق آورده شده است .

حسین فدوی
و: تمامی مطالب این وبلاگ برداشت ها و یادداشت های شخصی اینجانب است و هیچ ارتباطی با داوری های جایزه ادبی واو ندارد ا: برداشت مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن (نقدواوبلاگ)یا ذکر سایت ادبی واو بلامانع است و: . . .
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :