نقد واوبلاگ
وبلاگ اختصاصی نقد در حوزه ادبیات داستانی ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حسین فدوی - سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩

                                 

 آن جا که برف‌ها آب نمی شوند " اثری است که ظاهرا در حوزه ادبیات دفاع مقدس قرار می‌گیرد (جنگ بستر و عامل رخدادهای اصلی داستان است و به لحاظ محتوایی هم شخصیت‌ها تحت تاثیر آن  قرار دارند) اما این رمان چیزی فراتر از موضوع جنگ و گفتن قصه‌ای جدای از آن را دارد. هر چند تاثیر جنگ بر افراد این رمان پر‌رنگ و برجسته به نظر می‌آید ولی در کل رمان اساس و محور دیگری دارد و محتوایش حول مفاهیم و موضوعات دیگری می‌گرد. مفاهیم و موضوعاتی چون دوست داشتن، عشق، خیانت، نفرت، ترس، از دست دادن هویت ، فراموش شدگی... این است که نمی‌توان گفت کامران محمدی در این اثر صرفا خواسته باشد به زشتی جنگ و پیامدهای پس از آن اشاره کند ...


                                       

 

نگاه و نقدی کارگاهی به رمان

"‌آن جا که برف ها آب نمی‌شوند" نوشته "‌کامران محمدی"

 

کامران محمدی را عده‌ای به واسطه کار در روزنامه همشهری (دبیر سرویس ادبی) و عده‌ای به واسطه چاپ چند اثر از جمله مجموعه داستان " قصه های پریوار و داستانهای واقعی " و " خدا اشتباه نمی کند "، و عده‌ای هم به واسطه نقدهایش در جلسات ادبی می شناسند . او فوق لیسانس روانشناسی است و متولد 1350. 

" آ‌ن جا که برف ها آب نمی شوند " آخرین کتاب منتشر شده او است که زمستان 88 توسط نشر چشمه به چاپ رسیده. کتابی که زود مورد توجه و علاقه مخاطبین ادبیات داستانی قرار گرفت و اسباب چاپ دوم آن  فراهم شد

‌" آن جا که برف‌ها آب نمی شوند " اثری است که ظاهرا در حوزه ادبیات دفاع مقدس قرار می‌گیرد (جنگ بستر و عامل رخدادهای اصلی داستان است و به لحاظ محتوایی هم شخصیت‌ها تحت تاثیر آن  قرار دارند) اما این رمان چیزی فراتر از موضوع جنگ و گفتن قصه‌ای جدای از آن را دارد. هر چند تاثیر جنگ بر افراد این رمان پر‌رنگ و برجسته به نظر می‌آید ولی در کل رمان اساس و محور دیگری دارد و محتوایش حول مفاهیم و موضوعات دیگری می‌گرد. مفاهیم و موضوعاتی چون دوست داشتن، عشق، خیانت، نفرت، ترس، از دست دادن هویت ، فراموش شدگی... این است که نمی‌توان گفت کامران محمدی در این اثر صرفا خواسته باشد به زشتی جنگ و پیامدهای پس از آن اشاره کند چرا که ذهنیات و درونیات آدمها، مشکلات و بحران‌ها ی روحی و روانی آنان پیش از آن که حاصل جنگ باشد محصول ساختار اجتماعی، انسانی و معادلات درونی آنهاست که جدای از جنگ می‌توانست به واسطه وقایع و اتفاقات دیگر رخ بدهد. به طور مثال اگر بمباران شیمیایی سردشت را که عامل و دستمایه اتفاقات بعدی اشخاص داستانی است حذف نمائیم و به جای آن عوامل دیگری جایگزین نمائیم. (حوادثی چون سیل یا زلزله...) به کلیت ماجرا و رمان لطمه ای وارد نمی شود. فرض نمایید ریبوار به جای شنیدن صدای هواپیما و گریختن از انبار و رها کردن نرگس که مسائل بعدی را برایش رقم می‌زند به دلیل زمین لرزه می‌گریخت و جان خود را حفظ می‌نمود و این عامل ناراحتیش می‌شد یا اگر ابراهیم در یک حادثه رانندگی که خود مقصر آن بود برادرش رسول را از دست می‌داد و دچار اختلالات روانی می‌شد ساختار داستان و مضامین درونی آن تعییری نمی‌یافت برای همین می‌توان گفت رمان " آن جا که برف ها آب نمی شوند " پیش از آنکه دغدغه روایت جنگ را داشته و خواسته باشد ادبیات جنگی شود، رمانی است روانشناختی که امکان مطالعه روی رفتارها و کشمکش های درونی و ناخودآگاه آدمها را می‌دهد و اسباب تحلیل های روانشناسی و منش شناسی آنها را فراهم می‌سازد و این جدای از پتانسیل جامعه شناختی این اثر است که به لحاظ محتوایی می‌توان نگاه و نقد جامعه شناختیش نمود و تعاملات فرهنکی و اجتماعی آدمهای آن را مورد مطالعه و بررسی قرار داد. آدمهایی با مشاغل متفاوت، فرهنگ‌ها، باورها و رفتارهای مختلف(باورهای سیاسی آقا، عرف ستیزی حورا، دینی روژیار و ...) که همه اینها از ظرافتها و ظرفیت‌های این رمان است.

 در این رمان با قصه‌ای روبرو هستیم که خواننده با پشت سر گذاشتن صفحات کتاب همانند یک پازل آن را کامل می‌کند(داستان دارای سه فصل و بیست بخش است در 101 صفحه) به این صورت که ابتدا بواسطه صحنه‌ها شخصیت‌هایی معرفی شده و با جلو رفتن داستان روابط و ماجرای آنها روشن می‌گردد این امر هم اسباب تعلیق ایجاد می‌نماید و هم به واسطه کشف و آگاهی و برملا شدن راز و رمزها  لذت کشف را برای خواننده بوجود می‌آورد.

ماجرا هم این است که دانشجویی به نام حورا در یک روز برفی سوار خودروی مردی به نام رسول می شود(که البته در انتها متوجه می‌شویم این مرد بیماری است دو شخصیته که هویت اصلی‌اش ابراهیم است ) و این آغازی می‌شود برای آشنایی و دوستیش با آن مرد( بخش یک فصل اول). بعد در یک گشت خارج از شهر تصادف کرده و روانه بیمارستان می‌شوند که در آنجا گره‌هایی گشوده می‌شود مثل بیمار بودن ابراهیم... البته این ماجرای آغازین رمان است و قصه‌های دیگر مانند دانه های تسبح به این نخ وصل شده اند مثل داستان ریبوار که از فریبا مادر حورا خوشش می‌آید و خاطره‌ای تلخ از زنی دیگر به نام نرگس دارد. کسی که دوستش داشته اما با حمله هواپیمای عراقی و بمباران شیمیایی او را داخل انبار رها می‌کند. فراری که هرچند ناخواسته صورت گرفته و اسباب نجاتش را فراهم ساخته اما به قیمت بیماریش (شیمیایی شدن) و یک عمر عذاب روحیش انجامیده ... و دیگر قصه‌هایی که به گونه‌ای به دور این نخ تنیده‌اند، قصه شخصیت‌هایی همچون فریبا، روژیار، نرگس و آژین ... .

روژیار خواهر ریبوار است که در می‌یابد رابطه‌اش با ابراهیم (همسرش) به سردی انجامیده . او در تلاش است که این رابطه سست را با آشپزی، به خود رسیدن، توجه به همسر و ... بازسازی نماید. او کسی است که " در ده سالگی باید نقش مادر خواهرش را بازی می‌کرد ص57 " کسی که اعضای خانواده را خود دفن نموده - البته با کمک ابراهیم که بعدا همسرش می‌شود- او تنها کسی است که از راز ریبوار با اطلاع است - رابطه او با نرگس زن همسایه-  رازی که سالها آن را به خاطر برادرش پنهان کرده...

 فریبا همکار روژیار و مادر حورا، زنی که به شکلی می‌توانست تصویر دیگری از آینده روژیار باشد اگر در انتها نگاه روژیار به ابراهیم به واسطه بیماریش تغییر نمی‌کرد (ص91) او از کسی که دوستش داشته ( شاعری به نام میکاییل) جدا شده و با دخترش تنها زندگی می‌کند. زنی که به واسطه شباهتش به نرگس مورد توجه و علاقه ریبوار قرار می‌گیرد. (ص 46). ولی اینها هم همه قصه ها و شخصیت‌های این رمان محسوب نمی‌شوند و خرده داستانهای دیگری هم به بصورت یادآوری و خاطره روایت می‌شوند و اسباب کامل نمودن پازل وقایع زندگی شخصیت های اصلی رمان را فراهم ساخته و عشق ها و نفرت‌های آدمهایش را برای خواننده نمایان می‌سازند.

اما به لحاظ موضوعی و مضمونی تاثیر گذاری وقایع گذشته در حال و آن (اکنون) افراد یکی از مواردی است که داستان قصد گفتنش را دارد .چیزی که دیگر عناصر را در سیطره و نفوذ خود قرار می‌دهد. "انسان اسیر خاطراتش است حتی اکر با تمام توان فراموش کند ص  39 ".

این که آدمها خاطر بازند یا اسیر آن  (ص56 ) چیزی است که به نظر می‌آید دغدغه اصلی نویسنده و اثر باشد و کلیت کار نیز این را نشان می‌دهد. ابراهیم به واسطه گذشته و خاطرات ده سال گذشته خود است که این‌گونه بیمار و دو شخصیتی شده است." ابراهیم همیشه می‌گفت انسان اسیر خاطراتشه. می‌گفت خیلی از رفتارای ادم تحت تاثیر خاطراتشه... ص 97"

 روژیار همانند دیگران سعی در فراموشی عمدی گذشته و خاطرات آن می‌کند. چیزی که نمی‌خواهد به آن فکر کند و لحظات سخت و دشوار و آزار دهنده را دیگر بار مرور نماید."در این ده سال نخواسته بود ریبوار را دوباره یاد خاطراتش بیندازد. این قانون نانوشته‌ی همه بود. هر سه می‌دانستند هیچ کدامشان روزی بدون یادآوری خاطرات آن روزها پشت سر نمی‌گذارند، اما هیچ کس حرفی نمی‌زد. تلاش جمعی برای فراموشی...ص65 ".   ریبوار خاطرات گذشته و عملی که در گذشته انجام داده است را می‌خواهد فراموش نماید که نه تنها نمی‌تواند بلکه اسباب رنج و عذابش را نیز فراهم ساخته "اما روژیار برای اولین بار ذهنش را در هوا شکار کرده بود و به انبار برده بود و چیزی را که نمی‌خواست ببیند، نشانش داده بود...ص68 "  . اینکه چرا گریخته و چرا کسی را که دوستش داشته تنها رها ساخته . فریبا نیز اسیر خاطرات است. او نیز از عاشقی ها و خاطراتش با میکاییل نمی‌تواند بگریزد. چیزی که در او  نفرت ساخته و اسباب انتقام را در پایان داستان بوجود آورده "میکاییل هنوز هم در جایی از زندگی‌اش زندگی می‌کرد، نفس می‌کشید و گاهی ناگهان بیرون می‌پرید و برایش شعر می‌خواند. هنوز از انزجار گزنده‌ای که همرام نام او به سراغش می‌آمد ، ضربان قلبش بیشتر می‌شد و دست‌هایش می‌لرزیدند. میکاییل و تمام مردهای دیگری که کوچکی‌شان را بیش از هر زمان دیگری می‌توان در رخت خواب دریافت ص100... میل نهانیش برای انتقام ، با سال ها تحقیر مردهایی که انگار تکثیر بی پایان میکاییل بودند، هنوز با قدرت هجده سال پیش وجود داشت... ص101 ".

در گذشته ماندن و با خاطرات زیستن و حک شدن اتفاقات در روح و روان آدمها چیزی است که رمان به خوبی از پس از ساختن و نشان دادنش بر آمده و می‌تواند خواننده خود را با شخصیت‌های خود همراه و همدرد سازد.

مورد دیگری که در این حوزه می‌توان به آن اشاره کرد و ادعای برجسته بودنش را نمود شبیه سازی و جایگزینی آدمها از اشخاص مورد علاقه و نفرتشان است. چیزی که باز هم بی‌ارتباط با خاطره و گذشته آدمها نیست.

ابراهیم وقتی در قالب رسول است حورا را به جای ستاره می‌گیرد . ریبوار فریبا را به واسطه شباهت و زیبایش به نرگس از او خوشش می‌آید و او را جای آن می‌خواهد " روژیار بی‌مقدمه و ناگهان گفت: حالا ریبوار از تو خوشش اومده... و سپس ادامه داد: فکر می‌کنم تو اونو یاد نرگس انداختی. حالا که درست نگات می‌کنم می‌بینم بی‌شباهت هم نیستی البته ص46 " . فریبا ریبوار را به جای مردش میکاییل می‌بیند ص 50 و حس انتقام در او زنده می‌گردد، کسی که به او خیانت کرده (ص45) و مورد نفرتش قرار گرفته و در پایان داستان می‌بینیم که به اتاقش و به سراغش می‌رود.

واما خیانت. بد نیست اشاره شود که خیانت هم یکی دیگر از مفاهیمی است که در این رمان می‌توان ردپایش را دید. خیانتی که توسط مردان صورت می‌گیرد. گاه خواسته و گاه ناخواسته. ابراهیم از روی بیماری به روژیار خیانت می‌کند و درست همان زمانی که همسرش در سرما زیر برف مانده و معطل تاکسی است (ص16)  او دختری را سوار و با او اوقات می‌گذراند (ص 10).

میکائیل مرد دیگری است که به همسرش یعنی فریبا خیانت نموده. او که شاعر است و در آغاز شور عشق دارد، فریبا را رها می‌کند و او را با دخترش تنها می‌گذارد (ص 45).

ریبوار هم مردی است که در این رمان مورد سرزنش است. عملش همانند میکائیل و ابراهیم نیست اما به گونه‌ای زشتی آن را دارد و از منظر فریبا خیانت محسوب می‌شود و در خور انتقام. چرا که او هم در بزنگاه و وقتش نرگس را تنها می‌گذارد و جان خود را به در می‌برد "میکایل هم مثل ریبوار درست در شرایطی که بیش از همیشه به او نیاز داشت رهایش کرده بود. چقدر نرگس را به خود نزدیک حس می‌کرد. میکاییل را می‌دید که روی تخت دراز کشیده و در انتظار مرگ است...(ص101) " .

 

اما در مورد شکل و شیوه روایت در این اثر باید گفت داستان که چکیده‌ای از رخداد‌های برساخته و بازسازی شده از واقعیت است و روایتی واقع‌گرا دارد به شیوه راوی دانای کل محدود و معطوف به ذهن اشخاص است و این امکان را دارد که ذهن خوانی و ذهن گویی نماید و تاملات و منویات آنان را باز گو نماید و پرده از افکار و اسرار افراد بردارد و به دید و رویت خواننده درآورد. شیوه‌ای که نه تنها محدودیت‌های راوی اول شخص را ندارد(اما مثل آن اسباب نزدیکی خواننده و شخصیت‌ها را فراهم می ‌ند.) بلکه از خاطر و ذهن و شخصیت‌ها عبور می‌کند و مدام می‌تواند از این ذهن به ان ذهن شود و خواننده را در اکنون شخصیت‌ها قرار دهد و آن چه را که از پندار و تصورشان می‌گذرد پرده بردارد.

شیوه روایت به این صورت است که در بخش یک و فصل اول راوی تنها معطوف به یک ذهن است. یعنی روایت روی یک شخصیت (حورا)  متمرکز است و برای پیشبرد قصه و نشان دادن کنش‌ها و کشمکش‌های او با او حرکت می کند. لذا حورا هسته مرکزی یا کانون روایت را تشکیل می‌دهد و خواننده از دید او به رسول و داستان می‌نگرد و داستان روایت می‌شود. به همین دلیل افکار و انگیزه‌ها و احساسات و بطور کلی ذهنیت رسول بیان نمی‌شود بلکه رفتار و گفتار آن نشان داده می‌شود( البته این به معنای نفی درون نگری ذهن و شخصیت او نیست. " چشم‌های مرد این بار روی او مکث کردند. حورا فکر کرد چقدر وقتی ادم تنهاست نگاه مردها سنگین ترند همیشه وقتی با بچه های دانشکده بودند نگاه راننده هیچ معنایی نداشت. شاید هم او اصلا به نگاهای معنا دار توجه نکرده است...ص10 ".

در این بخش و به واسطه این نظرگاه حورا به نام آورده می‌شود و ابراهیم یا رسول "مرد" گفته می‌شود.تا آنجا که اسمش را می‌گوید؛

"گفت اسمم رسوله و بیست و شیش سالمه ص13 " از آن به بعد که نام برای حورا معلوم می‌گردد راوی مرد را "رسول (نه ابراهیم یا دوباره مرد )" می‌آورد.

"‌رسول لبخند زد و اتومبیل را کنار خیابان نگه داشت ص13 ".

در بخش دوم همان فصل، دیگر روایت از این قانون و این چارچوب پیروی نمی‌کند. یعنی نه تنها معطوف به ذهن یک شخصیت نیست بلکه محدود به یک صحنه هم نمی‌ماند. در این بخش روایت ابتدا روی شخصیت ریبوار متمرکز است و او هسته مرکزی و کانون روایت است اما در صفحه  17همان بخش  کانون روایت تغییر می‌یابد و از ریبوار به رسول(ابراهیم) می‌چرخد و با یک تکنیک سینمایی صحنه تغییر می‌یابد.

" ریبوار برای لحظه ای چهره ی آشنایی را در جلو آینه دید...با احتیاط و به نرمی به آینه نگاه کرد. چشم و ابروهای نازک زن لبخند زدند.

حالا رسول به چشم‌های حورا نگاه می‌کرد که نمی‌دانست با نگاهش چه کند. مثل خرگوش ترسیده‌ای بر صندلی عقب کز کرده بود و به این طرف و ان طرف نگاه می‌کرد،...به روبرو خیره شد و فرمان زا محکم فشرد. ریبوار به روبرو خیره شد و فرمان را محکم فشرد. کف دستهایش دوباره عرق کرده بود...ص17 "

روشی که در این کتاب شیوه‌ای می‌شود برای روایت .

" فریبا در یخچال را نیمه باز رها کرد و برگشت.

حورا قاشق و چنگال را در دو طرف صورتش در هوا نگه داشت.

فریبا در یخچال را بست و پارچ را روی نیم دیوار گذاشت.

-           منظورت اینه که بازم سوار ماشین غریبه شدی؟

-           نه بابا غریبه نیست به قول آقا گرگه شنل قرمزی با هم حرف زدیم، کیک خوردیم، دوست شدیم.‌ غریبه کدومه؟ و شروع کرد به خوردن. درست مثل روژیار که حالا بدون اینکه به ابراهیم نگاه کند به تغییر رفتار عجیب او فکر می‌کرد و این که ...

-           فریبا گفت :‌ این احمقانه اس که من مثل کلاس،مدام به تو مثل... ص22 "

البته این تکنیک و این شیوه در بخشهای انتهایی کم کم کمرنگ شده تا آنجا که در فصل پایانی دیگر استفاده نمی‌شود و در حد همان دانای کل محدود و معطوف به ذهن افراد باقی می‌ماند، آن هم به گونه‌ای که روایت در هر بخش روی یک نفر متمرکز می‌ماند.

و اما شخصیت و طبقه بندی آنها ؛

جدای از تقسیم بندی "فورستر" که پیرامون اشخاص داستان می‌نماید و آنها را به ساده و جامع تقسیم می‌سازد، یا تقسیم بندی‌هایی که در تئوریها پیرامون شخصیت‌ها وجود دارد، باید گفت در این رمان با دو نوع شخصیت روبرو هستیم یعنی به لحاظ جایگاه و کارکردشان در قصه دو نوع شخصیت داریم . یکی شخصیت‌های اصلی و محوری که سرآمد آنها روژیار است (هر چند به ظاهر باید ابراهیم باشد که دو نقش را ایفا می‌کند  و بهانه روایت و کنش هاست یعنی با وجودی که بحث دو شخصیتی بودن ابراهیم به عنوان کنش و اتفاق اصلی مطرح است اما شخصیت و قصه او توسط روژیار است که پرداخته و ساخته می‌شود و در غصه‌ها و قصه‌های او است که حیات پیدا می‌کند و برای خواننده نقش می‌یابد) که بیشترین حضور و حجم را در داستان دارد و در مرکز شخصیت‌ها و داستان قرار می‌گیرد. (مثلا ریبوار برادر اوست. ابراهیم همسرش. فریبا همکار و دوست او. او خانواده‌اش را دفن نموده. او است که نگران بیماری ریبوار و تنهایی و دیوانگی ننه است.او در ده سالگی مادر خواهرش بوده. روژیار است که راز ریبوار و ماجرای نرگس را می‌داند...).

 ریبوار و فریبا هم از دیگر شخصیت‌های اصلی رمان محسوب می‌شوند. شخصیت‌های دیگر فرعی محسوب می‌شوند که سایه‌ای از آنها و قصه کوتاهی از زندگی‌شان در این رمان وجود دارد و حضوری مکمل و با واسطه دارند و جهت ایفای نقش شخصیت‌های اصلی آورده می‌شوند و قصه و ماجرای آنها را پررنگ می‌کنند شخصیت‌هایی مثل نرگس، حورا، رسول، آقا....که قصه آنها خرده روایت‌هایی می‌شوند در جهت ساختن و پرداختن قصه‌ها و غصه‌های شخصیت‌های اصلی.

فرض کنید در مورد نرگس و پسر کوچکش مریوان بیشتر آورده می‌شد ، آیا تاثیر و نقشی بیش از این می‌توانست در داستان بگذارد؟ یا مثلا حورا. حورا همان اندازه نقش دارد که جایگزین ستاره شود برای ابراهیم (رسول) و صحنه پایانی را که تصادف است بسازد یا آژین ...

شخصیت ها

حورا؛ دانشجوی روانشناسی دانشگاه آزاد، دختر پرانرژی و پر نشاط و شوخ و شنگی است که بارها به همراه دوستانش تاکسی مرسی سوار شده‌است و هنگام برخورد با ابراهیم (رسول) تنها این کار را می‌کند که منجر به آشنایی و دوستی‌اش و در پایان تصادف و مجروح شدنش با ابراهیم (رسول) می‌گردد.

ابراهیم؛ همسر روژیار، اهل ارومیه، کسی که به واسطه علاقه به برادرش رسول دچار بیماری شده و خود را او فرض می نماید و هنگام آشنایی با حورا هویت رسول را دارد. ابراهیم با روژیار در سردشت هنگام جمع آوری و دفن اجساد خانواده آشنا شده و این آشنایی آغاز زندگی با او را رقم می‌زند. ابراهیم برخلاف رسول دارای ریش و سبیل است...

رسول برادر کوچک ابراهیم است و دانشجوی فلسفه او قصه ای در رمان ندارد و تنها نقش یک شهید را در داستان بازی می‌کند. روزی که ابراهیم روژیار را می‌بیند جسدش بر دوش برادر بوده، نامزد یا دوستی دارد به نام ستاره،که دانشجوی روانشناسی است .همان که ابراهیم حورا را به جایش می‌گیرد...

ریبوار ؛ جوان تنها و بیماری است  که در بمباران شیمیایی سردشت جان به در می‌برد اما چون آلوده شده است روز به روز حالش بدتر می‌شود تا آنجا که به مواد مخدر پناه می‌برد(یعنی برده). رازی دارد که گمان می‌برد کسی از آن با خبر نیست اما متوجه می‌شود خواهرش روژیار از آن آگاه بوده .او با زنی به نام نرگس رابطه داشته که هنگام بمباران او رها می‌کند و جان خود را به در می‌برد. او مسافر کش است و به واسطه بیماریش ازدواج نکرده...

روژیار؛ خواهر ریبوار و همسر ابراهیم.معلم ...

فریبا؛ دوست و همکار روژیار و مادر حورا. او از مردی که عاشقش بوده خیانت می ‌بیند. نفرت مردان را در دل دارد ریبوار را که از او خوشش آمده ... 

و اما عنصر زمان؛

در این اثر همانطور که گفته شد زمان عنصر تاثیر گذاری است و مانند هر رمانی ما با دو زمان بیرونی (کرونولوژیک) و زمان درونی یا روانی روبرو هستیم. بمباران شیمیایی سردشت و ماجرای کشته شدن اعضای خانواده روژیار مبدا بیرونی و تاریخی دارند، طول روایت یا همان سه روز وقوع اتفاقات زمانی بیرونی محسوب می‌شود زمان بیرونی در بازسازی واقعیت نقش مهمی دارد.... اما وقتی شخصیت‌ها در ذهن شان به آن رجوع می‌نمایند و به مرور خاطرات می‌پردازند ماهیتی غیر تاریخی و بیرونی یافته و صورت و شکلی روانی می‌یابد.در این رمان زمان کارکرد زیادی دارد و خیلی از عناصر و وقایع به آن بستگی دارد مثل زمان اوج بیماری که نویسنده اواخر کتاب مدام به آن اشاره می‌کند و ده سال را تکرار می‌نماید ( زمانی است کرونولوژیک که نویسنده برای ساختن بیماری ابراهیم به آن نیاز دارد)

 البته اینکه چرا داستان باید در سه روز رخ بدهد (نه بیشتر و یا کمتر) و روی آن به واسطه فصل‌ها تاکید شده باشد را در داستان پاسخ نمی‌دهد درست مثل عنواین فصل‌ها! اینکه اسم ها چه کمکی به خواننده و اثر می‌نمایند جز اینکه او را به قضاوت و پیش داوری بکشاند؟

جدا از بحث سه روز که برای من نیز اهمیتش معلوم نیست عنصر زمان و مخصوصا زمان روانی و درونی یکی از عناصر مهم و قابل توجه در پیشرد قصه است. زمانی که خصلت ذهنی دارد. شامل موقعیت حال، خاطرات گذشته می شود، زمانی که عامل ضبط رخدادهای پشت سر نهاده آدمی است در ضمیر ناخودآگاه او. زمانی که بستر روایت رخدادهای ذهنی است. روایتی که به واسطه آن لایه های مختلف ذهن را آشکار می نماید و پنهانی‌ترین زوایای درون آدمها را به توصیف در می آورد. مثل آنچه در ذهن روژیار یا ریبوار یا فریبا آورده می شود. این زمان بیشتر در آثاری که روایت درونی دارند و بر پایه ذهنیت بنا شده‌اند و اثری روانشناختی‌اند به چشم می‌خورد...

در پایان هم می‌توان گفت "آنجا که برفها آب نمی شوند"  با توجه به زبان ساده‌اش اثری است خوش خوان که از امتیاز قصه‌گویی برخوردار است و می‌تواند اسباب لذت و سرگرمی خواننده خود را در کنار مسائل قابل تعمقش فراهم سازد.

 

 

حسین فدوی
و: تمامی مطالب این وبلاگ برداشت ها و یادداشت های شخصی اینجانب است و هیچ ارتباطی با داوری های جایزه ادبی واو ندارد ا: برداشت مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن (نقدواوبلاگ)یا ذکر سایت ادبی واو بلامانع است و: . . .
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :