نقد واوبلاگ
وبلاگ اختصاصی نقد در حوزه ادبیات داستانی ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حسین فدوی - یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩

                               

"توپ بازی" مجموعه داستانی است که نشر ققنوس چاپ نموده در هزار و صد نسخه، آن هم زمستان 88 .نویسنده ش تبسم غبیشی است و این کتاب تجربه اولش . می گویند گرافیک خوانده و تجربه داستان نویسی ش بر می گردد به تک داستان هایی که در نشریات و مجلات ادبی به چاپ رسانده. مجموعه اش سیزده داستان دارد و داستان هایش ماجراهایی متفاوت. کم و کاستی هایی هم دارد اما روی هم رفته کار قابل دفاعی است که البته می توانست بهتر هم باشد... علتش هر چه باشد می گذاریم به حساب کار اول بودن. داستان ها بیشتر مضمون محوراند و چیزی می خواهند بگویند که این گفتن برای نویسنده مهم تر شده است از چیزهای دیگر مثل


بازی هایی از سر تنهایی

نگاهی به مجموعه داستان "توپ بازی" نوشته تبسم غبیشی

"توپ بازی" مجموعه داستانی است که نشر ققنوس چاپ نموده در هزار و صد نسخه، آن هم زمستان 88 .نویسنده ش تبسم غبیشی است و این کتاب تجربه اولش . می گویند گرافیک خوانده و تجربه داستان نویسی ش بر می گردد به تک داستان هایی که در نشریات و مجلات ادبی به چاپ رسانده. مجموعه اش سیزده داستان دارد و داستان هایش ماجراهایی متفاوت. کم و کاستی هایی هم دارد اما روی هم رفته کار قابل دفاعی است که البته می توانست بهتر هم باشد... علتش هر چه باشد می گذاریم به حساب کار اول بودن. داستان ها بیشتر مضمون محوراند و چیزی می خواهند بگویند که این گفتن برای نویسنده مهم تر شده است از چیزهای دیگر مثل بازی های زبانی و فرمی، مثل قصه گفتن مثل گره افکندن تعلیق ساختن و ... برای همین می توان گفت او جز چند داستان جهت گیری هایش نسبت به موضوعات قابل تشخیص است . . .
در مورد این مجموعه چیزهای زیادی می توان گفت مثل اینکه خواندنش آزار نمی دهد خواننده را چرا که لحن و زبانش ساده است و آشنا، به ذهنیات و منویات آدمها می پردازد و مخاطب را به درون شخصیت هایش می برد، تنهایی هایشان را نشان می دهد ، از سردی زندگی هایشان می گوید و گاهی هم از حس های عاشقانه شان به هم...
تبسم غبیشی زن است و به طبع دغدغهای زنانه اش دستمایه ی داستانهایش، جهت گیری هایش نیز از آنجا نشات می گیرد. مرد ها هم که بد می شوند و به زن هایشان بی توجهند علتش آن است... روایت ها که اول شخص می شوند و اول شخص هایی که زن می شوند...همه و همه از زن بودن نویسنده است . . . اما اینها نه اشکال محسوب می شوند و نه اسباب عیب و ایراد داستان بلکه برعکس می تواند برای مخاطبینی که نگاه روانشناختی جنسیتی را پی می گیرند و علاقه نشان می دهند اسباب جذابیت و جالبیت(غلط این این واژه را به من ببخشید) باشد.
داستان ها متنوع اند و حوصله خواننده را سر نمی برند،از واقعیت و فرا واقعیت، تا تخیل و وهم همه و هم ابزار و اسباب می شوند تا مخاطب کتاب را کنار نگذارد سراغ کتابی دیگر نرود و به نویسنده و تجربه اولش نمره قبولی بدهد... واما نگاه اجمالی به داستانها؛

داستان برف  

عنوان هر داستان می تواند در کنار کارکردهای متعددش آدرسی باشد برای فضا و معنای داستان. وقتی نام داستانی برف است می توان به جستجوی "سرما" به معنای نمادین ش هم بود .یعنی سرمایی که فراتر از معنای لغوی ش باشد و دلالت کند به سردی زندگی .داستان برف که اولین داستان این مجموعه به شمار می آید این گونه است که راوی کودکی با کنجکاوی و مشاهدات کودکانه، ما را به سمت دیدن یک تنهایی ،یک تفاوت سوق می دهد .مینا زنی است با همه برتری هایی که برای راوی دارد اما فاقد هویت قائم به خویش است .او خود را نه مینا که رئیسی خطاب می کند عنوانی که از همسرش گرفته است برخلاف مادر و سیمین خانم. و این آغاز آشنایی خواننده با این شخصیت است در ادامه داستان هرچه پیش می رود تفاوتها و تمایزهای مینا بیشتر نشان داده می شود .اینکه او بی آزار است و سرش به کار خود است و اینکه کاسه آش را با شکلات جلد طلایی پس می آورد ، کاری که سیمین خانم نمی کند و مادر را نیز نه به نام که خانم سجودی صدا می کند، اینکه مدتها پرده اتاقش کشیده نمی شود صدایی از خانه ش در نمی آید و در پایان در می یابیم فضای زندگی ش هم همانند هوای بیرون سرد و برفی است (ص14 ) و این فضا و زندگی در مقایسه با زندگی راوی و رابطه پدر و مادرش کاملا متفاوت است و کنتراستی بوجود می آورد که خود را به وضوح می نمایاند.

"مامان گفت آش پختم .بابا کیف کرد...بابا به مامان چشمک زد و گفت ...لپهای مامان قرمز شد.رفتم توی اتاق..." ص13

اما آقای رئیسی با وجودی که همسرش غذا روی میز چیده و انتظار آمدن او را کشیده، غذا نمی خورد و می رود جلوی تلویزیون . "مینا خانم هاج و واج ایستاده بود آقای رئیسی جلوی تلویزیون نشسته بود و پاهایش روی میز بود..." ص14

از امتیازاتی که این داستان و شیوه روایت اش دارد می توان به بی طرفی و عدم م جانبداری راوی اشاره نمود  اینکه او مفسر نیست و پندارها و برداشت های شخصی خود را به خوانندده نمی دهد و با توجه به اول شخص بودن اظهار نظر نمی کند و خط و سو به خواننده نمی دهد. اینکه راوی اش کودک انتخاب شده(هرچند جای بحث دارد ... بطور مثال می توانست سوم شخص باشد) و به واسطه کنجکاوی های کودکانه اش و اتکا به روایتی تصویری و گزارشی خواننده را با آن چه خواسته روبرو ساخته.

"ناهار مینا خانم هیچ وقت آماده نبود ظهرها توی آشپزخانه نان و پنیر می خورد گاهی هم تخم مرغ نیمرو می کرد که من صدای چازو ولزش را می شنیدم..."

البته یکی دو جا هم از زاویه دید اول شخص خارج شده بطور مثال در نظرگاه اول شخص نمی توان خارج از دامنه دید روایت و گزارش کرد.

"مینا خانم اول از چشمی در نگاه کرد .بعد در باز کرد ص11"

داستان نامه

داستان نامه هم تا حدودی به لحاظ مضمونی شبیه داستان برف است .اینجا هم ما با قیاس به تفاوتها می رسیم. اینجا هم تنهایی و رابطه راوی با همسرش را در مقابل وضعیت خوب خواهر و رابطه ایده آل او با شوهرش را داریم.
 " لپم را گاز گرفتم تا با قد بلندتر اندام لاغر تر پوست قشنگ تر و چشم های درشت ترش حسودی نکنم ص16 "

اما داستان نامه فرقش با داستان برف آن است که در اینجا نامه می تواند تا حدودی معادلات علت و معلولی را جابجا کند .در داستان برف علتی برای سردی مینا یا خانم رئیسی نداریم و در اینجا می تواند نگاه به غیر (هرچند نامه تازه آمده باشد و نشانه ای از خیانت زن در داستان داده نشده باشد – چه قضاوت ایرانی! ) را علتی در کنار علتها بیاوریم و در قضاوتهایمان به آن استناد نماییم بقیه قضایا یا حتی ساختار داستان همانند هم است. عنصر قیاس یا کنار هم گذاری رابطه ها شکل کلی هر داستان است .اما به این داستان یک ایراد وارد است و آن یک جانبه نگری و سیاه نمایی همسر(مرد) .روایت به گونه ای است که نه تنها در تنهایی و ستمی که به زن یا راوی می رود افراط شده بلکه حتی قرارگیری این وجه داستان در کنار وضعیت مطلوب و خوب خواهر مظلوم نمایی راوی را نمایان تر می کند. " ص 18 "

"وقتی شوهر رسید اصلا تو نیامد...ص16"

"تا پایان مهمانی شوهرم را ندیدم موقع خداحافظی زیر درختی سیگار می کشید و با چند نفر خوش و بش می کرد لبخند به لب کنارش ایستادم تا یادش بیاید همسرش هستم ص17 "

"داشتم می رفتم توی آشپزخانه که پیشانی ام خورد به ستون درگاهی و گروپ صدا کرد...شوهرم پوزخند زد و رویش را برگرداند ص18 "

شوهر خواهرم گفت حمام که بودی سرش محکم خورد به ستون .هر سه زدند زیر خنده یکی از صداها از همه بلندتر بود(منظور صدای شوهر راوی است) ص19

"توی تاریکی چندبار غلتیدم و سعی کردم به صدای پچ پچی که از هال می آمد گوش ندهم .شوهرم یکدفعه بلند شد...بسته قرص آرام بخش را بیرون آورد و گفت بخور که بخوابی بگذاری من هم بخوابم ص20"

"به قطره های آب روی لحاف چشم غره رفت و شیشه را از دستم قاپید دوباره پشتش را به من کرد و بعداز چند دقیقه صدای خرخرش بلند شد ص21"

"با صدای خندان گفتم صبح بخیر !دوتا از صداها جوابم را دادند (همسر راوی جواب نمی دهد) ص22 "

همه این اشارت ها و دلالت ها تنها یک کفه ترازو را سنگین می کند و قضاوت و تفکر را به خواننده نمی دهد. علاوه بر این تمامی آنها مستقیم است هرچند برخی آز آنها غیرمستقیم و تمهیدی است اما حجم زیادی از آن اشارات مستقیم و رو است که از وزن ادبی داستان می کاهد یعنی برخلاف داستان است که سعی داشته تنها با نشان دادن دو وضعیت به آن چه می خواهد بگوید خود را برساند .یعنی نویسنده در داستان دوم یا نامه دست خواننده را گرفته و مستقیم به آن چه منظورش بوده می برد.

نکته دیگری که در داستان نامه می توان به ان اشاره نمود موضوع خود نامه است که به نظر برای نویسنده آن قدر اهمیت داشته که عنوان داستان شده است موضوعی که در شکل و ساختار داستان چندان ارزش داستانی خود را نیافته است. یعنی اینکه اگر ماجرای نامه را در داستان حذف نمایید کلیت قصه و ماجرا و آن چه نویسنده می خواسته بگوید لطمه نمی خورد(حتی حالات درونی اش و توچه ای که در داستان به آن شده ). چراکه فاقد کارکرد است.  اگر چیزی دیگری نویسنده در ذهن داشته باشد که منزل و مقصود آن باشد (مثل اینکه زن دل به کسی دیگر دارد و او عاشق دیگری است یا کس دیگر عاشق اوست) که در آن صورت هم باید گفت شاخ و برگ ها و صحنه های آورده شده در راستای آن موضوع یعنی نامه نبوده و همه این ها چیزهایی است که می تواند دستمایه های دیگر ی برای داستان جز آن چه روایت شده به همراه آورد و حضور نامه در داستان تنها می تواند بعنوان یکی از نشانه ها ی داستان فرض شود نه اس و اساس داستان که عنوان نیز به آن اختصاص داده شود.

ازنکات دیگری که از دل این داستان در می آید آن است که همواره پای یک مرد بد و سرد در میان است. مردی که با پیژامه جلوی تلویزیون نشسته و تند تند کانال عوض می کند (ص14 داستان برف)تا همسرش دور از تلویزیون کتابش را باز کند و به یخچال خیره شود یا مردی که وقتی زن سرش به جایی می خورد به جای دلجویی و نوازش زن رویش را بر می گرداند طرف تلویزیون( ص18 داستان نامه) یا از چند بار غلتیدن زن کلافه می شود و سریع به آن آرام بخش می خوراند...  

 داستان توپ بازی

داستان "توپ بازی"که عنوان اثر و کتاب از آن گرفته شده است ساختاری دیگر دارد .داستانی است با جملات منقطع و دلالت های غیر مستقیم، مضمونی و شبیه داستانهای استعاره ای... شخصیت به خصوصی دیده نمی شود کنش خاصی ندارد اما برعکس پر است از توصیفات و صحنه هایی که در پی القای معنا و مفهوم خاصی که می توان (یعنی می بایست ) آنها را تاویل کرد و رمز گشایی نمود آورده شده اند.

"شاید اولین نفر مردی بود که سرش را بلند کرده بود و دسته ای پرنده را تماشا می کرد که به شکل یک فلش  دنبال هم پرواز می کردند.ص24 "

"نقاش ها در گروه های هزار نفری حالات جدیدی از نور را به تصویر می کشیدند. ص 25 "

در کل می توان گفت "توپ بازی"، بازی می شود(بهانه) برای نویسنده که تخیلش را به کار بیندازد و از یک اتفاق فرضی، فرض هایی بسازد و با فرض ها بازی نماید و خواننده خود را به بازی معنا یابی و رمز گشایی وادارد. داستان توپ بازی بیشتر در حوزه معنا قابل بحث است (البته نشانه ها به گونه ای است که نمی توان با قاطعیت و قطعیت سخن گفت).این داستان با دو داستان آغازین کتاب کاملا متفاوت است و به نظر دغدغه ای دیگر دارد اما از میان تمامی جملات آورده شده این داستان می توان باز ردپای نویسنده زنی را یافت که دغدغه و رنجهای زنانه دارد و به مشکلات جنسیتی خود نیز می پردازد.

"آمار آزار زنان در خیابانها روز به روز بالاتر می رفت. ص25 "

"به دلیل فرانرسیدن روز،خروج زنها از خانه ممنوع شد. ص26 "

داستان اثاث کشی

داستان اثاث کشی با سه داستان اول کاملا فرق می کند یعنی نه دغدغه های مضمونی آنها دیده می شود و نه مثل آنها ساختار واقع گرایانه دارد (البته به جز توپ بازی). قیاس و دلمشغولی های  شخصی هم مطرح نیست. یعنی نه قصد دارد سردی زندگی ها را نشان دهد و نه به دنبال نشان دادن فاصله ها و تنهایی است

درست است داستان اثاث کشی همانند داستان توپ بازی حاصل خیال پردازی های نویسنده است تا تجربه های زیستی او اما همانند توپ بازی دغدغه و دل مشغولی پیام و مضمون ندارد و داستان اندیشه نیست. این داستان که آدم را یاد فیلم های کارتونی می اندازد آدمی را نشان می دهد به نام آرش که با موجوداتی زندگی می کند که اطرافیانش آنان را نمی بینند (آدمی که در جهان ذهنی خود زندگی می کند ) و او را دیوانه می پندارند در پایان هم به واسطه حمید تصمیم به بردنش از خانه و آسایشگاه روانی می کنند. نکته ای که در این داستان می توان به آن اشاره نمود توصیفی است که نویسنده در نشان دادن تصویر خیالی بدست داده است. داستان اثاث کشی برخلاف سه داستان دیگر روی عنصر گفتگو استوار است. دیالوگ ها قصه را پیش برده و شخصیتها را معرفی می نمایند. دیالوگهایی که خوب تنظیم شده اند و به دهان شخصیتها می آیند اما نباید از این مسئله نیز غافل شد که این داستان پا فراتر از همان فضای محدود خود نمی گذارد و ظاهرا دغدغه و منظور آن را هم ندارد. اثاث کشی داستان خوب و موفقی است که نویسنده توانسته جهان خیالی شخصیت خود را بسازد.
از نکات قابل توجه این داستان اسامی ساختگی و تخیلی است که نویسنده برای موجودات فرضی و خیالی خود انتخاب نموده .لحن و زبان این داستان با موضوع و فضای داستان همخوانی دارد و موفق است .گفتگوها خوب است و خوب داستان را پیش می برد و شخصیت ها را برای خواننده ترسیم می نماید...در کل می توان گفت این داستان یکی از بهترین های این مجموعه است.

"ساکوبا غر غر کنان گفت :یه خرده صداش روکم کن. نمی دونم وقتی نتیجه اش رو می دونی دیگه چی چی اش رو نگاه می کنی؟
زارخین گفت: به تو مربوط نیست، دلم می خواد نگاه کنم.
ژیلسه با خنده مضحکی گفت: هه هه،هه هه، اون یکی هم که باز رفته تو رویا!
جیکی نشسته بود روی کمد.پاهای کوچکش را از بالای کمد آویزان کرده بود و تاب می داد... ص 27  "

داستان پناه

و اما داستان پناه .در مورد این داستان هم می توان گفت که این داستان در امتداد دو داستان دیگر یعنی توپ بازی و اثاث کشی، داستانی است که پا را از واقعیت عبور می دهد و روی روایتی فرا واقعی می گذارد صورتی ذهنی می یابد. داستان ماجرای دختری را می گوید که کودکی راش را مرور می کند و خاطرات شیرین پدر بزرگش را به یاد می آورد .پدر بزرگی که همیشه به گنجشک ها دانه می داد و در این جهان بی توجهی ها به دختر(راوی)، به گنجشک ها، به احساسات و رفتارهای کودکانه ....توجه می نمود، چیزی که بعدها راوی دیگر نمی یابد و نمی بیند و... حسرتش را می برد .
"هرچه نگاه کردم ندیدمش.گیج و مبهوت شده بودم .بعد از آن همه سال یک دل سیر برای مرگ پدر بزرگی که معنی مرگش را نفهمیده بودم گریه کردم،.برای مرگش نه، برای آرزوهایش،  افکارش ،سادگی اش و برای هر آنچه حالا می فهمیدم در دنیای پرجنجال امروز که خسته ام می کرد چقدر می ارزد، گریه کردم. یاد آن روزها _نه مثل خاطره ای شیرین_ مثل خوره ای به جانم افتاده بود و رهایم نمی کرد....ص 40 "  

در داستان پناه هم عنصر قیاس به چشم می خورد راوی دو جهان عاطفی و ماشینی به زعم خود را کنار هم می گذارد و به قضاوت و حسرت می نشیند. جهانی که در آن پدر بزرگ پراز احساس و عاطفه است،پر از آرامش و رضایت است....  در مقابل جهان ماشینی و پرجنجالی که روح را می آزارد، فراموشی بهمراه دارد، کابوس ها را جای رویاها می نشاند و  ماشین ها و چرخ دنده هایش جای بازی و غذا دادن به گنجشکان را می گیرد...
داستان پناه، دارای دو سطح روایت است. سطح اول که مرور خاطرات است و ماجرای دختر بچه ای که پدر بزرگش برایش بستنی می خرد و به پارک می برد...  و بخش دوم که دختر بچه تصمیم می گیرد که همانند پدر بزرگ به گنجشکان دانه دهد و در میانه گویی به درختی تبدیل می شود.شکل روایت هم این گونه است بخش اول صورتی واقعی دارد و بخش دوم شکلی فراواقعی و ذهنی.
..

این داستان یک ایراد بزرگ هم دارد و آن هم دلالت های مستقیم به جای دلالت های ضمنی و غیر مستقیم است. یعنی رو بودن مضامین و شعاری بودن مفاهیم. بدی ها و خوبی ها به زبان آورده می شوند و داستان را تبدیل به متنی می نمایند که تنها بیان احساسات نویسنده است و نوستالژی او....
"اگر کسی بگوید کودکی ات را در چند کلصکلمه خلاصه کن می گویم؛شیراز ،پارک گلستان،پدر بزرگ و گنجشک ها... ص38"
"... خاطره پدر بزرگ هر روز در ذهنم کمرنگ تر می شد و رنگ های دلفریب دنیای مثلا متمدن روز به روز بیش تر مرا به خود جذب می کرد... ص 39 "

داستان باد

در مورد داستان باد هم مطلب خاصی نمی توان گفت جز اینکه داستانی است عاشقانه با روایتی سوم شخص و ساختاری خطی ...    
" دختر جوان بود .با زیبایی و طرواتی که از فرط جوانی در چهره و اندامش موج می زد؛ و چهره ای سرزنده و چشم هایی بی قرار ،و چنان رها که پرواز پرنده ها را به یاد می آورد. ص44 "

ماجرا این گونه است که؛ دختری هنگام خوردن بستنی نگاه مردی را خیره می بیند. از کافه خارج می شود و مرد را مقابل خود می یابد. در بیرون کافه گفتگویی رد و بدل می شود و مرد ابراز عشق می کند.  حرفهایی شاعرانه می زند و لحظاتی رمانتیک برای خواننده و دختر(شخصیت) می سازد.
"دختر به مرد نگاه کرد و گفت ؛از من چه می خواهید؟ مرد گفت؛حضورت را در تمام لحظه های زندگیم. دختر پوزخند زد .مرد به سنگ فرش پارک چشم دوخت و آرام گفت؛ چیزی که به آن می خندی و ممکن است در نظر همه محکوم باشد در قلب من جایگاه رفیعی دارد...ص 45 "

 از ویژگی های این داستان نثر نوشتاری و نه محاوره ای است که غالبا نویسندگان در نوشتن دیالوگ استفاده می نمایند. این داستان از توصیفات بیشتری نسبت به داستان های ماقبل خود بهره برده است و به تقابل جنسیتی از جنس تبعیض آمیزش نپرداخته و خدا را شکر مرد این دفعه عاشق است و از عشق سخن می گوید نه بی توجه و بی احساس نسبت به زن! در اینجا نیز دیالوگ نقش مهمی در انتقال آنچه نویسنده قصد گفتنش را داشته ،داشته است...مستقیم و بی دردسر....
" مرد گفت؛ ازت می خواهم به خواسته ام فکر کنی، اما نه زیاد ،فکر با احساس می جنگد، و در آخر یک طرف پرچم پیروزی را بالا می گیر.   دختر با تردید گفت من طرفدار صلحم. مرد گفت اما برای صلح سال ها باید جنگید... ص46 "

داستان چنگک

داستان چنگک بر خلاف دیگر داستان ها روایتی دوم شخص دارد و تو خطابی است، چرایش را داستان و ساختار ش نمی گوید، راوی کیست را نمی گوید ، چرایی علاقه شخصیت به راوی را نمی گوید، ارتباط بیماری با توهمات و تصورات شخصیت را نمی گوید، چرایی خوابهایش را نمی گوید... هیچ نمی گوید جز اینکه در سر دختری، چیزی شبیه کرم پیدا شده که دارد به مغزش هجوم می برد و اسباب توهمات و ناراحتی و حتی مرگ او را پدید می آورد...
داستان چنگک داستان خوبی است اگر دنبال چرا ها و چرایی ها نگردیم و از نویسنده نپرسیم آن صحنه های گوتیک گونه چه چیز را می خواد برساند... 
"هربار به من فکر می کردی،سرت پر از صدای خنده مردهای وقیح می شد و بوی بد دهانشان حالت را بهم می زد...ص48 "
اما راستی ؛راوی کیست که دختر باید بین دانشجوها دنبالش بگردد و عاشقش شود "ص 48 "... زبان راوی که به مردان نمی آید... بگذریم

داستان دشمن کاغذی

دشمن کاغذی روایتی اول شخص دارد از نوع تک گویی اش (بیرونی)، مخاطب روایت جناب سروان است و مرد ماجرای گم شدن همسرش را دارد با می گوید.... داستان را می توان در دسته داستان های واقع گرا با ساختاری خطی جا داد. ان هم با راوی غیر قابل اعتماد که متهم است به قتل همسرش. او گم شدن همسرش را فرار کردن آن با شخصیت کتاب می داند.... روایت خوبی دارد و داستان خوبی است و می توان آن را جز داستان های خوب مجموعه دانست....
ماجرا این گونه است که مردی همسرش را که عاشق خواندن کتاب است از دست می دهد، زنش مدام کتاب می خواند و با شخصیت هایش هم ذات پنداری می کند و و بعد هم نا پدید می شود!

"دلم می خواست بروم موهاش را بگیرم و بکشمش تا روی رختخواب و بهش بگویم بگیر بتمرک " بهرحال این هم موضوعی است برای نشان دادن رابطه ها، رابطه های سردی که می تواند این بار اینگونه باشد و این طور بوجود آید.

"اصلا عقلش نمی رسید که شاید بخواهم یک شب کنار من باشد...ص53"

 

داستان مادر خوانده

داستان "مادر خوانده"... قصه و ساختاری ساده دارد. زنی که راوی، عمه اش می خواند و مال و اموالی دارد کودک راوی را می خواهد و جایش خانه می دهد! و قول نگهداری خوب از کودک. مرد یعنی پدر کودک راغب است و زن یعنی همان راوی اول شخص داستان ناراحت و مخالف....مرد با کمربند (یعنی با زور راوی را مجاب می کند که کودک را به عمه بدهد...بعد هم داستان با رودست خوردن مرد و این همانی خانه و کودک ...تمام می شود.

"عمه جانم راضی نشد شش دانگ خانه را به نام فاضل کند،سه دانگش را به نام من کرد ... من بازهم زاییدم«دو تا زاییدم، خوبش را هم زاییدم .اما خوب،این جا کجا؟یزد کجا؟ "

از اینها که بگذریم باز همان رابطه سرد و بعضا خشن زن و شوهری را می توان در داستان یافت

"تو عزیزم و جانم حالیت نمی شود،زبان تو کتک است!  "ص60 
داستان مادر خوانده رویکردی اجتماعی دارد و می توان آن را جز رئالیسم اجتماعی دانست. در این داستان هم رگها و دغدغه ها و احساسات زنانه به چشم می خورد و داستان از بار قصه  ای بیشتری برخوردار است و تعادل خوبی بین توصیف و روایت وجود دارد.شخصیت ها(که تیپ اند و هیچ اشکالی ام ندارد تیپ باشند )خوب ساخته شده اند و تفاوتها و تمایزها خوب نشان داده شده است...  

داستان پروانگی

شاید در میان داستان های این مجموعه این تنها داستانی باشد که نه از غربت و تنهایی زنی سخن به میان می آورد و نه از بی دردی و نافهمی مردی!( دارم اغراق می کنم) از فاصله و سردی ها هم نمی گوید. داستان داستان دیگری است... ذهن و عین بهم می آمیزند و دست به دست هم می دهند و تصویری از تصور مرگ یا مردن می سازند....پروانگی تصویر جابجایی یک زندگی است، یک رفتن است یا بقول نویسنده پروانگی.(حیات و وفات)...ساختار داستان هم به گونه ای است که نویسنده با استعانت از زبان شاعرانه و حسی به توصیف جهان ظاهر و جهان پنهان !دختری می پردازد که در کما به سر می برد و لحظات پایانی زندگی خود را سپری می نماید...

شیوه روایت هم به گونه ای است که راوی، اول شخص است اما بواسطه حضور در عالم دیگر یا کما دانای کل شده است و عالم ماده و معنا را به توصیف و روایت نشسته است. یعنی از خودش که در اغما است و روی تخت بیمارستان افتاده و مادر و نامزدش کنارش ایستاده اند و آنچه روح یا ذهنش از جهان دیگر که فضایی است پرنور و زیبا می بیند برای خواننده باز می گوید داستان با توصیف پشت سرهم از دو جهان شکل گرفته  است و زبانی شاعرانه دارد زبانی لطیف که به فضا و معنا و موضوع مورد نظر نویسنده می آید و با آن همخوانی دارد...این که آیا واقعا مردن این گونه زیباست و آن آقای گل به دست سراغ ما هم می آید بماند برای پس از تجربه اش!

البته جا دارد به ابن نکته هم اشاره شود که عنوان داستان هم به موضوع و مضمون داستان می آید و فضای آن را کامل می کند.

داستان هفتم

داستان هفتم هم آز آن دست داستان هایی است که می توانم بگویم پس از خواندنش نه نیت نویسنده را دریافتم و نه منظور داستان را! انگار نویسنده خوشش آمده باشد با هفت بازی کند.با هفت معروف! البته اتفاقات خاصی هم برای این هفت بیچاره نمی افتد نه آشنایی زدایی می شود از این هفت نمادین و آسمانی، نه نماد خاصی می گردد در این داستان و نه....فقط هم اتفاقات روی هم بسته می شوند .

"نو عروسش ی هفته بعد از عروسی تصادف می کند...ص72....موری یا مرتضی پس از هفت سال رفتن باز می گردد "موری خم شد و بعد از هفت سال بر دست مادرش بوسه زد...".خلاصه این هفت های پشت سر هم ردیف می شوند تا خط پایان که موری به مادرش می گوید ؛"نه مادر نوشته ام و در جیبم گذاشته ام همان طور که در هفت سالگی بعد از گم شدنم این کارو کردم  ص74"

شاید بتوان گفت بیشتر این بازی با هفت مدنظر نویسنده بوده تا چیز دیگر .عددی که با همه کارکردهایش در اسطوره ها و آثار ادبی در داستان عملکرد ویژه ای ندارد و تنها شکل خاصی از معنا شده است بی هیج جایی برای تامل و تاویل!

موری یا مر تضی شخصیتی است که پس از مرگ (گویا همسرش) از خانه می رود و بعد از هفت سال که باز می گردد"صبح روز هفتم بعد از از آمدن " اش ص74 تصمیم می گیرد تنها به قبرستان برود!

داستان هفتم به نظر از آن دست داستانهایی است که نویسنده یا نویسندگان دوست دارند بپیچانند برای خواننده تا نفهمند چه خوانده اند، تا چند بار بخوانند و بخواهند تاویل ا ش نمایند و گره هایش را باز نمایند ... اما بواقع این طور نیست، نه پیچیده است و نه از آن دست داستانهایی شده است که خواننده خودش جاهای خالی ش را پر می نماید و خرده قصه هایش را تخیل نماید و ادامه دهد. داستان هفتم صرفا داستان علاقه و عشق است به داشته ها و از دست داده ها (از دست دادن ها یا از دست رفته ها) داستانی که اگر با هفت جادویی اش بازی نمی شد قابل دفاع تر و مقبول می گردید.

داستان وهم

داستان وهم هم داستانی است که نویسنده خواسته یا دوست داشته خواننده را در وهم شخصیت های داستانی ش باقی بگذارد تا جایی که پایان داستان را هم نفهمد و نفهمد کدام واقعیت دارد و کدام فاقد واقیعت است ...

زن از خواب برمی خیزد، سراغ برادرش را می گیرد و مرد به او می گوید که او برادری نداشته. مرد می‌خوابد و برمی خیزد، قصد دیدار برادر زن را می نماید. این بار زن می گوید که چنین برادری ندارد...

این بازی، داستانی می شود تا خواننده روی پل معلق عدم واقعیت آویزان بماند و در نیابد کدام واقعه واقعیت است...

داستان ا ز دو بخش شکل گرفته است. بخش خوابیدن و برخاستن زن و بخش دوم خوابیدن و برخاستن مرد. آن هم با روایتی سوم شخص و زبانی که به واسطه دیالوگ نویسی ش، گفتار گونه گی‌اش غالب است...

داستان پیاده روی

آخرین داستان این مجموعه، داستان پیاده روی است. داستانی که بی شباهت به داستانهای آغازین این مجموعه نمی باشد. با همان مضامین و موضوعات قالب و غالب اثر. مرد ستیزی ها و تنهایی های زنانه. مردانی که پای تلویزیون می نشینند و زنانی که مسئول رفت و روب مردانند. این داستان هم داستان تفاوت‌ها و تمایزهای جنسیتی است و نگاهی به احوالات و درونیات شخصیت های خود دارد حتی اگر شخصیت هایش از خارج آمده باشند.برای همین است که می توان گفت وجه غالب این اثر یعنی مجموعه داستان "توپ بازی"، عنصر تفاوت ها و تنهایی های جنسیتی است. جنسیتی که به واسطه زن بودن نویسنده داستان ها، سمت ارزشی آن به سوی زنان است و سمت غیر ارزشی آن به سوی مردان!. به همین دلیل است که می توان گفت "توپ بازی" مجموعه ای است از داستان هایی با دغدغه ها و احساسات زنانه که در پی به تصویر در آوردن جهان عینی و ذهنی این جنس از جنست بشر است.. . داستان هایی که پر از نگاه زنانه اند و عنصر توصیف و نمایش نمود غالب ساختاری آنان محسوب می شوند. عنصری که نه دستمایه این نویسنده که ابزار غالب نویسندگان زن ایرانی می باشد. در پایان نیز می توان گفت با وجود اشکالات زبانی و ویرایشی که بعضا در برخی داستانها خود را نشان می دهند که می توانستند نباشند و نیز شباهت های مضمونی غالب داستان ها، اثری است که می توان از آن دفاع کرد و توصیه خواندش را نمود.

 

 

حسین فدوی
و: تمامی مطالب این وبلاگ برداشت ها و یادداشت های شخصی اینجانب است و هیچ ارتباطی با داوری های جایزه ادبی واو ندارد ا: برداشت مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن (نقدواوبلاگ)یا ذکر سایت ادبی واو بلامانع است و: . . .
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :