نقد واوبلاگ
وبلاگ اختصاصی نقد در حوزه ادبیات داستانی ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حسین فدوی - سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩

                                        

شاید باور کردن این مسئله که نویسنده رمان "مایک سروگردن از تفنگ ها بلندتریم " شاهرخ تندرو صالح است عجیب و غیر باور باشد نه اینکه رمان خیلی ضعیف است و یا آن که بی نقص و شاهکار است نه! آنها که اثر را خوانده اند و سوابق کاری و نوشتاری نویسنده اش را به خاطر دارند می دانند چه می گویم و از چه می گویم. اصلا برخی آدمها وقتی نامشان پای کتابی باشد ناخواسته و ناخودآگاه سمت و سو می دهند به خواننده حال ناشرشان ققنوس باشد یا سوره مهر!...      


                                

                          تفنگ هایی که زمین گذاشته می شوند

یادداشتی بر رمان "ما یک سروگردن از تفنگها بلند تریم" نوشته شاهرخ تندرو صالح 

 

شاهرخ تندرو صالح از این دست نویسندگان است گو اینکه این رمان را نشر ققنوس برایش به چاپ رسانده باشد.

اینکه انسان محکوم است به ثابت اندیشی یا فاعل است در دگر اندیشی خود موضوعی است در خور بحث درست همانند این پرسش که پس از خواندن اثر در ذهن خواننده نقش می بندد و مسئله اصلی می شود برایش که آیا واقعیت های اجتماعی در حال پوست انداختن و سیر تاریخی خود هستند یا نه واقعیت ها همواره واقعیت بوده اند و این آدمها هستند که در صفحه شطرنج زندگی همانند مهره بازی می شوند و بازی می کنند و با حسابگری به تحریف و تعریف واقعیت دست می زنند و ارزش های اجتماعی را تغییر می دهند !و ارزش های نو می سازند.

"هرکس یک جوری این شطرنج را می چیند و بازی می کند ،قلعه ،اسب،سرباز،شاه و وزیر ،همه یکی است.یک طرف سیاه یک طرف سفید...خیلی از مسائل زندگی همین شطرنج است.شطرنج با گل یا پوچ فرق دارد باید با حسابگری بازی را پیش برد ص285"!

این است که در این رمان با همه حرفها و موضوعاتی که مطرح می شود تغییر رخ می نمایاند و در پس مضامین داستان، خود را نشان می دهد .تغییری که همواره توجیه اش "رنگ باختن و پوست انداختن واقعیت ها" بوده و راوی اش،نویسنده ای که حوزه فعالیت هایش حفظ ارزشها!ارزشهایی که در این رمان به نقد گرفته می شود در جاهایی نیز به تمسخر !!این است که باورش سخت است که نویسنده رمان "ما یک سروگردن ..." شاهرخ تندرو صالح باشد.البته نقل عیب و ارزش نیست و ربط هم ندارد به رمان اما جالب است و قابل تامل، علی الخصوص برای کسانی که می خواهند به تحلیل رمان بپردازند. آخرهزار بار هم بگوییم و بگویند که متن از مولف خود جداست و اثر از نویسنده فاصله دارد بازهم برای آنهایی که به نقد اثر می نشینند چند و چون عقاید نویسنده که در آثارشان موج می زند با اهمیت است به خصوص آثار و نویسندگانی که وارد حوزه سیاست و ارزشها و باورهای اجتماعی می شوند.

"گفتم:مادر!اینا هفته ای یه بار سرزخم مردم را وامی کنن...نمی ذارن روی زخم مردم پوست نو بشینه...از فراموشی می ترسن..."
"خیلی ها منتظرن مادر!"
"اینا رفیق دزد و شریک قافله ن...نمی شه این جوری..." ص71

البته تغییر و چرخش نظرگاه در متن تکنیکی است برای نویسندگان ،اگر خوب هم از کار درآید ودر روایت بنشیند باعث موفقیت اثر می شود والا جواب عکس می دهد اما در اینجا این چرخش در متن رخ نداده بلکه در باور نویسنده اتفاق افتاده است که با توجه به توقعی که از نویسنده این رمان می رود چندان منطقی در نیامده چراکه نویسنده کمال اعتدال را رعایت نکرده و پس از تغییر نظرگاه ! تاپایان داستان به همان منوال ادامه داده است .متن و شیوه روایت بحث اش جداست اما در حوزه معنا قضیه اش فرق می کند.اینکه تندرو صالح به نفی و نقد ارزشهای تاریخ اجتماعی دوران خود نشسته منظور بحث نیست اینکه صدای دیگران پیرامون این ارزشها به گوش نمی رسد و اثر تک صدایی می شود در این حوزه (منظور موضوع ارزشهاست نه موضوعات دیگری که در کنار این مسئله مطرح می شوند مثل مرگ،عشق ،نفرت...) جای نقد و تامل بیشتر دارد و ذهن را به سئوال وا می دارد که

آیا این امر ریشه در عصبیت نویسنده نسبت به این موضوع دارد یا ریشه در پیامبرگونگی نویسنده و دسترسی و یافتن حقیقت !و یا ریشه در ضعف یا هر چیز دیگر...

در رمان ما در حرکت بیرونی روایت (روایت بیرونی ) نه آنچه در ذهن امیر در آمد و شد است می بینیم در صحنه و توصیفاتی که نویسنده ارائه می دهد همه و همه در پی تخطئه و تخریب و تکفیر صداهای دیگر است .اگر اندک صدایی هم به گوش می رسد در پس آن فریاد بلند نویسنده خاموش و یا ناشنیده می ماند. بطور مثال تصویری که نویسنده از بنیاد ،از تفحص و تحویل شهدا از شهر مرزی و مراسم تدارک و ورود شهدا می دهد همه وهمه در جهت نفی دیگر صداها است.

"مامور آتش نشانی آمد پایین و لوله آب را باز کرد و گرفت روی اسباب اثاثیه دستفروش ها،جوراب ها و زیر پوش های پیرمرد دستفروشی که کنار زن گلفروش ایستاده بود روانه شدند طرف جوی آب. مامور غضبناک فریاد زد ‘بجنبین جم کنید اثاثیه هاتون رو! دارن شهید می آرن!" ص174

آیا این حرفی جز این دارد شهدایی که جانشان را برای زندگی محرومان و مستضعفان داده اند حالا اجسادشان ابزار و عامل شده است برای تخریب و تهدید زندگی همین آدمها !یا تصویری که از بنیاد داده می شود جز تحقیر و تمسخر، شمایل دیگری دارد؟

رفتیم بنیاد .زورکی بردند.قرار نبود برویم.قرارمان نقطه صفر مرز بود .توی راهرو بنیاد شربت و آبلیمو می دادند .مشتریان هم شان زن بودند.رئیس بنیاد درخواست کرده بود که خبرنگاران او را ببیند بالای در اتاقش تابلویی نصب شده بود‘دفتر رئیس کل‘ مهران چندتا عکس گرفت .فرج خندید و گفت :‘محترم را چقدر کوچیک نوشتن!‘ مهران نگاه کرد و خندید و عکس گرفت سلامت آمد و گفت :‘جان مادرتون این جا بی خیال شین!‘     زد مارا راند توی دفتر منشی آقای مدیر کل محترم.  ص187"

تمام این کنایه ها روایت راوی اول شخص است که کل اثر صدای او و عقاید او را انعکاس می دهد. در مورد موضوعات دیگر نیز این گونه است به طور مثال وقتی او مقابل رویا همسرش قرار می گیرد .رویا زنی می شود خرافاتی که مدام تحت تاثیر فال گیر و رمالی به نام "مادام" است و حرفهایش متاثر از گفته های او.آنجا نیز صدای غالب صدای امیر است که مدام صدای رویا را به حاشیه می برد و ناپدید می سازد این است که نویسنده با توجه به روایت اول شخص تمام صداها را خفه ساخته و خواننده را وا می دارد که احکام او را تائید نمایند و جانب حق را به او بدهند چراکه صداهای دیگر توان رویارویی و تقابل با او را (راوی یا نویسنده) ندارند.نه "طاووس" مادر امیر ،نه "اصغر" دوست دوران کودکی و خویشاوند امیر ،هیچکس و هیچ یک و این مغایر است با روح ادبیات امروز.ادبیات امروز دیگر هیچ حقی را برای یک صدا ،یک عقیده و یک نگاه قائل نیست که بخواهد آن را تفیض نماید به خبرنگاری! ،نویسنده ای ...و این را مطمئنا نویسنده اثر بهتر می داند و آن را به معنای تعدد گفتگوها و آدمها نمی گیرد.شاید این غفلت ناشی از سختی نظرگاه اول شخص باشد.نظرگاهی که لغزنده است برای سقوط به دام حذف صداهای دیگر، علی الخصوص اینکه راوی به روایت خویش برخواسته باشد اینجاست که می توان گفت شاهرخ تندروصالح از پس این مهم برنیامده و به دام خود حق بینی افتاده و به حذف دیگران اقدام نموده وتا آنجا پیش رفته و افراط کرده که در برخی صحنه ها نه تنها به تصویر غیرواقعی از واقعیت دست زده بلکه آن را نیز به هجو کشانده و نمایانده آن هم به واسطه حکم و تصمیمی که پیش از نوشتن اثر بر ذهن و فکرش حاکم بوده که آن هم نفی نظام ارزشهای ادوار گذشته جامعه و تیپ ها و گروها خاص اجتماعی که از جایگاه سیاسی اجتماعی ویژه برخوردارند.

"نگهبان از جوان های نو بسیجی بود.گفت همه چیزهای توی جیبم را بریزم توی سبد .جیب هایم را خالی کردم.راهرو بود.بازرس نشست و دستش را از ساق پاهایم به سمت کشاله رانم بالا برد.بازررسی اش که تمام شد شروع کرد به جستجوی جیب هایم .توی جیب عقبم کاندوم بود.
،این چیه؟'
قرص ژله ای سردرد!
قرص ژله ای؟
آره
شک زده آن را لمس کردو گفت 'بازش کن'
چه بویی!
آره بوی توت فرنگیه
نگهبان اخم آلود سرتاپایم را برانداز کرد'شوخی جا داره آقا'... ص261

                        .............................................................

اگر بخواهیم پیرامون ابعاد دیگر این رمان سخن بگوییم علی الخصوص برای کسانی که این اثر را تا کنون نخوانده اند می توان گفت این رمان در سطح اول روایت خود داستان شخصی است به نام امیر ناصری، او خبرنگاری است که برادر خود را در آغاز جنگ از دست داده و حال قرار است در سفری به شهر مرزی، "حمید" برادر مفقودالاثر یا شاید مفقودالجسد خود را که خلبانی بوده و در همان پروازهای اولیه جنگ سقوط کرده و ناپدید شده ...شناسایی نماید.اما در سطح دیگر روایت داستان رویارویی امیر با همسر خود یعنی "رویا" است کسی که در قصه معلوم می شود که نگاه و علاقه به "حمید" داشته و داستان داستان جدال و مشاجره های ناپایان این دو است...

قصه های این رمان تنها به این ماجرا ختم نمی شود بلکه ماجراهای یگری چون؛ فروش باغ و اشاره به برخی رخدادها و فضاهای تاریخی همچون اعدام ،گزینش بازی ها ... که درپس زمینه داستان همراه با قصه اصلی است برای خوانده تعریف می شود.

داستان شخصیت هایی هم دارد.از "امیر" و همسرش "رویا" که بگذریم آدمهای دیگری هم هستند که نویسنده را در ساختن رمان همراهی می کنند. "طاووس" مادر و "حافظ" پدر امیر ."اصغر" خویشاوند و "محسن" دوست امیر."منیره" و "مریم" خواهران امیر و شخصیت مهم و تاثیر گذار دیگری که به نام "مادام" که نقش فال بین و رمال را در این قصه بازی می کند و قسمتی از بار موضوعی و مضمونی رمان به واسطه حضور و وجود او شکل می گیرد. او به اتفاق رویا همسرش بخش خرافه پرستی و باورهای جاهلانه را که می تواند در کنار تکریم استخوان های یافته شده و ارزش اجتماعی آن برای جامعه... قرار بگیرد و نقد و نقبی شود از سوی نویسنده. البته در میان شخصیت های این رمان شخص دیگری هم وجود دارد به نام "صفورا" که او نیز به نظر همسر یکی از همین مفقودین است و طعمه ای برای بنیاد شهید ...علی ایحال این شخصیت که گویی بین مرز واقعیت و خیال قرار دارد در داستان از جمله بازیگران این رمان به شمار می آیند.

در مورد شخصیت ها و شخصیت سازی ها (شخصیت پردازی)اگر بخواهیم بنویسیم باید بگوییم با توجه به حجم رمان و فرصتی که نویسنده برای شخصیت پردازی برایش وجود داشته و نیز با توجه به اینکه اساسا این رمان روی محور شخصیت بنا شده و معنا و پیام ها، اشارت و دلالت ها همه وهمه از طریق شخصیت ارائه می شود نمی توان نمره قبولی به آن دارد آن هم به این خاطر که روی تمایزها،خصوصیات و فاکتورهای روانی و رفتاری شان آن گونه کار نشده است تا هویتی مستقل و به یاد ماندنی بیابند. چراکه نویسنده از ابزار توصیف، دیالوگ ... در جهت ساختن شخصیت بهره نبرده بلکه در ساختن پیام و معنا سود جسته (ص127). یا دیالوگها که بعدا به آن خواهیم پرداخت دیالوگ هایی نیستند که شخصیت ساز باشند (فصل 11) این است که می توان گفت با وجود ی که رمان بر محور شخصیت بنا شده اما شخصیت چندان ماندگاری از دل آن استخراج نمی شود. نگاه کنید به مادر ،او هیچ وجه تمایزی که بشود در ذهن حفظ اش نمود ندارد او تیپی است همانند مادرهای دیگر منیره و مریم نیز همین گونه .مریم شوهر می کند و از ایران می رود .منیره همسر اولش را از دست می دهد اما عنصری این دو را ویژه نمی سازد و شخصیتی به بار نمی آورد یا نگاه کنید به لحن استاد دانشگاه(دوست امیر) تیپی است کاملا کلیشه ای که نمونه اش را در سینما و داستان ها بسیار دیده ایم.(رجوع نمایید به صحنه ای که امیر برای گرفتن دوربین به سراغش می رود و او را با یکی از شاگردانش (که دختری است) می بیند .البته شاید هم اصلا نویسنده قصد نداشته شخصیتی بسازد! که این امر به نظر باورکردنی نیست چراکه اساسا روایت اول شخص آن هم درونی که پر است از خودگویی یا حدیث نفس،آوردن منویات و درونیات شخصیت ،که آن هم یکی از شاخصه های داستان مدرن محسوب می شود و بحث روانشناختی در اثر بوجود می آورد...  نمی توان آن را شخصیت ساز و شخصیت محور ندانست مگر آنکه نویسنده لغزیده و افتاده باشد به دام معنا و پیام (یا شعار) یعنی بیشتر خواسته باشد که حرف زده باشد نه اینکه دغدغه شخصیت پردازی و شخصیت سازی داشته باشد درست مثل همین اتفاقی که در این رمان دیده می شود.این کتاب با 328 صفحه که حجم کمی نیست برای یک رمان انبوهی از سخنان نغز و فاخری دارد که به نظر می آید دلمشغولی های نویسنده باشد.مشکلی که در برخی نویسندگان دیگر نیز دیده می شود... چیزی که نه تنها باعث کندی حرکت داستان شده بلکه باعث سر رفتن حوصله آن دسته ازخوانندگانی که ایدئولوژی دیگری دارند یا به دنبال یک اثر ادبی اند نه مانیفست شخصی، می شود. شاید اگر این از خود گویی ها وخود حق بینی ها و اظهار نظرهای فلسفی از رمان حذف گردد خود اثری شود برای علاقه مندان قطعات ادبی! حرفهای قشنگی که خواندنش برای عده ای می تواند لذت بخش باشد. ..

در مورد دیالوگ و دیالوگ نویسی در این رمان هم اگر بشود چیزی گفت آن است که در نوع خودش جالب توجه است یعنی غالبا در حد گفتگوهای نمایشی است.اینکه گاهی اوقات دیالوگ ها از نظر گاه خارج است و اصلا به این شیوه روایت نمی خورد ومتعلق به این نظرگاه نیست بماند! ...

ادامه دارد

 

 

حسین فدوی
و: تمامی مطالب این وبلاگ برداشت ها و یادداشت های شخصی اینجانب است و هیچ ارتباطی با داوری های جایزه ادبی واو ندارد ا: برداشت مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن (نقدواوبلاگ)یا ذکر سایت ادبی واو بلامانع است و: . . .
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :