نقد واوبلاگ
وبلاگ اختصاصی نقد در حوزه ادبیات داستانی ایران
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: حسین فدوی - جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸

                                       

 

"زهرا پور قربان "نویسنده تازه کاری نیست او پیش از این رمان که سال 87 نشر افراز به چاپ رسانده آنهم با چهارصدو چهل هشت صفحه ،آثار دیگری نیز در کارنامه ادبی اش دارد ،آثاری چون "تنور" ،شهر سنگی" و یا عشق و زندگی"...  مجموعه داستان"مهمانی با کلاغها " را آماده چاپ دارد و  "تا پله های بلنددار" را هم در دست نوشتن این است که سطح انتظار و توقع مخاطب از رمانش بالا می رود...


مصائب زنان

یادداشتی بر رمان "با شما که رودرواسی ندارم"نوشته زهرا پور قربان

 

"زهرا پور قربان "نویسنده تازه کاری نیست او پیش از این رمان که سال 87 نشر افراز به چاپ رسانده آنهم با چهارصدو چهل هشت صفحه ،آثار دیگری نیز در کارنامه ادبی اش دارد ،آثاری چون "تنور" ،شهر سنگی" و یا عشق و زندگی"... مجموعه داستان"مهمانی با کلاغها" را آماده چاپ دارد و "تا پله های بلنددار" را هم در دست نوشتن  این است که سطح انتظار و توقع مخاطب از رمانش بالا می رود...

"با شما که رودرواسی ندارم "روایت لحظه به لحظه تلخی و سختی های زندگی زنی است که حیاتش با فقر و بدبختی همراه بوده است و شاید اغراق نباشد اگر این رمان را همانند جلد سیاه اش سیاه بدانیم آنهم آنقدر سیاه که با وجود کنش ها و کشش هایش بارها تصمیم به کنار گذاشتن اش بگریم ...

داستان ماجرای زنی است به نام "زری زمانی" که حوادث و وقایع تلخی را پشت سر می گذارد .از کودکی و پابرهنگی اش از گرسنگی و بی خانمانیش از مادرش که هرچه بدبختی و گرفتاری است سر او می آید از پدرش که معتاد است پدری که نتها باری از زندگی بر دوش ندارد که خود همانند همه معتادان باری است بر این زندگی...

با شما که رودرواسی ندارم! اما باید بگویم نمی دانم چطور می شود خواندن این اثر را به دیگران توصیه نمود وقتی صفحه به صفحه این اثر آدم را می رنجاند و می آزارد!

"با شما که رودرواسی ندارم " رمانی است واقعگرا و خطی با روایتی اول شخص آنهم اول شخصی که راوی اش خود قهرمان که نه ،زینب بلا کش داستان است و قصه از زبان او تعریف می شود او با پیش رفتن داستان بزرگ می شود و حوادث سیاه زندگی اش را عین به عین تعریف می کند...

می شود این کتاب را در زمره آثار رئالیست اجتماعی یا رئالیست سیاه! اجتماعی جا داد و مولف های ساختاری این ژانر را در آن یافت...

داستان از آنجا آغاز می شود که دختربچه ای از سوراخ های ریز و درشت چهل تیکه ای دارد فضای بیرونی زندگی اش را نگاه و روایت می کند " از دیوار نمور پوسته پوسته شده و ورامده ی اتاق گرفته تا در چوبی ،شیشه های شکسته ی پنجره که با تیکه های مقوا گرفته شده اند"...بعد ماجرا آغاز می شود و خواننده خود را در میان یک خانواده فقیر و بی چیز و بی‌پول می بیند که پدر سر مادر داد می کشد " گور اون پدرت سگ برینه ،پس کو این نون چایی؟!" .خانواده ای که باید به خاطر ندادن اجاره دنبال اتاق خالی بگردند .بعد سر از زیرزمین منزل پیرزنی در بیاورند و بعد بازهم بخاطر زایمان های زیاد مادر و اجاره ندادنهای پدر سر از بیابانهای جنوب تهران درآورده سرآخر چادر نشین و آواره شوند.. .سرگردانی و فلاکتی که با زحمات مادر راوی کوچک داستان ...ذره ذره از تلخی اش کاسته شده و چادر تبدیل به اتاقی خشتی می گردد اما پدر که عامل بدبختی است نه تنها باری از دوش خانواده بر نمی دارد که خود باری می شود بر آن .

خشت درست کردن ،سبزی کاشتن و فروختن مرغ و فروش تخم مرغ همه و همه ماجرایی است خواندنی که زری برایمان باز می گوید.

مادر مریض می شود و بعد می میرد،پدرخانه را کوچک و کوچک تر کرده و آن را می فروشد ،خواهر بزرگتر می گریزد .راوی (کوزت این داستان) که هنوز بالغ هم نشده فروخته می شود به پیرمردی که قدرت تکلم هم ندارد... زمان می گذزد و او مورد ستم "زندانبانهای" جدید قرار می گیرد و به سرنوشت مادر دچار می شود ... فرزندانی می آورد اما او نمی گذارد زندگی کودکانش همانند خو رقم بخورد... کار می کند .خانه ای می خرد و جدا می شود .کودکانش درس می خوانند و همه دانشگاه قبول می شوند و می شوند کسی برای خودشان... او نیز کمی درس می خواند و با اندک سوادش رو به نوشتن می آورد و داستان می نویسد ... و در پایان کتابی چاپ میکند.

درست است اینها همه تمام وقایع داستان نیستند و رمان پر از ماجراها و قصه هایی است که جان و اشک آدم را در می آورد.... درد نامه ای است برای خودش !

شاید این یکی از ویژگی های رئالیسم سیاه اجتماعی باشد که جز از بدبختی و فلاکت چیزی نمی گوید. واقعیت درد آوری که نویسنده را واداشته دست به قلم برد و برای گفتن دردها و رنجهای اجتماعی به آن متوسل می شود ... اما این قالب قرن هیجده نوزدهی یا چهل و پنجاهی آیا بازهم مخاطب خواهد داشت یا نه خود بحث دیگری است.یعنی این شکل توجه به سطوح پایین اجتماع یا به اصطلاح طبقات پایین شهری که ظاهران نخستین بار در هنر بالزاک و استاندال تجلی یافته بود به گونه ای که آن آثار گزارشی می شد تمام و کمال از همه جنبه های زندگی و زمانه شان ... بازهم درست است یا نه جای تامل بیشتری دارد .ادبیاتی که حتی در ایران هم توسط خیلی از نویسندگان پیشین خودمان همچون "به آذین"،"احمد محمود"یا "دولت آبادی" بزرگ و خیلی های دیگر تجربه و استفاده شده و رفته رفته به روش و شکلی فراموش شده تبدیل شده درست است یا نه مسئله ای است که به اختیار و انتخاب مولف و نویسنده اثر مربوط می شود اما به عنوان یک مخاطب و خواننده می توان از قول موپاسان اینطور گفت:

"هنر مند واقع گرا اگر به حق هنرمند باشد هرگز نمی کوشد تا عکسبرگردانی از حیات فراروی ما قرار دهد بلکه جهد می کند تا چنان چشم اندازی از آن در اختیار ما بگذارد که حتی از خود واقعیت حیات هم پربار تر و زنده تر و واقعی تر باشد...:"

و نکته ای که خانم "پورقربان "باید به آن توجه و دقت بیشتری داشته باشد این است که واقعی بودن تمام رویدادها و شخصیت ها امتیازی برای اثر و باور پذیری آن محسوب نمی شود بکه او باید بپذیرد (بقول میلان کوندرا) :

"رمان هستی را می کاود نه واقعیت را و هستی آنچه روی داده است نیست ،هستی عرصه امکانات بشری است .هر آنچه انسان بتواند آن شود.هر آنچه انسان قادر به واقعیت بخشیدن به آن باشد،رمانی که جز ناشناخته ای از هستی را کشف نکند غیر اخلاقی است...".

البته شاید این سخت گیری‌ها برای این رمان کمی بی‌انصافی باشد اما این حقیتی است که نویسندگان امروز عی الخصوص زنان نویسنده باید به آن توجه بیشتری داشته باشند ...

اما از این ها که بگذریم  توصیفات زیبا ،تعلیق خوب و قابل قبول، نثر ساده و روان ،وقایع قابل تامل که ریشه در ساختار غلط فرهنگی اقتصادی دارد و روایت اول شخصی که اسباب نزدیکی خوانده و شخصیت را فراهم ساخته، اتفاقات و وقایعی که هر کدام قصه ای برای خود می باشند... همه و همه از محاسن این اثر محسوب می شوند اثری که به لحاظ زبانی و فرمی به نظر نمی آید نویسنده اش دغدغه ای داشته است البته این شامل ساختار اثر نیز می باشد اشکالاتی که باز بنظر می آید نویسنده سخت گیری روی آن به خرج داده باشد مثل روایت و سن راوی، زمان روایت، سرعت روایت با توجه به وقایع(مثل بلوغ و زایمانهای راوی ،تحول اقتصادی ،رشد فرزندان.... داستان هر چه به انتها نزدیک می شود سرعت داستان نیز بیشتر شده و نویسنده از کنار اتفاقات به راحتی و به سرعت می گذرد و این با ساختار ابتدایی و میانی داستان مطابقت نمی کند ...)و پرداختن به وقایع نامرتبط یک زنگی مثل نویسنده شدن راوی که در کنار فقر او قرار گرفته،فقری که موضوع و محور داستان به نظر می آید...) همه و همه از نکاتی است که نویسنده چندان وسواس و دقتی روی نداشته است... البته شاید تمام اینها برای یک منتقد حائز اهمیت باشد و یک خواننده ، چندان توجه ای به آن نداشته باشد و به واسطه ارتباطی که با اثر برقرار می کند به راحتی و سادگی از کنار آن بگذرد ولی از آنجا که بنده با" شما رودرواسی ندارم!" اشاره گذرای نمودم...     

 

 

حسین فدوی
و: تمامی مطالب این وبلاگ برداشت ها و یادداشت های شخصی اینجانب است و هیچ ارتباطی با داوری های جایزه ادبی واو ندارد ا: برداشت مطالب این وبلاگ با ذکر منبع آن (نقدواوبلاگ)یا ذکر سایت ادبی واو بلامانع است و: . . .
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :