
"بوی خوش تاریکی "از آن دست آثاری است که اصلا نمی آید نویسنده اش جوان باشد و متولد 1351.اثری متفاوت که برخلاف عنوانش نه تنها "بوی خوشی " نمی دهد بلکه برعکس بوی بد هم می دهد(ص 73)! اثری که شاید به شوخی بتوان گفت خواندنش برای افراد زیر 18 سال ممنوع است !
این رمان توسط نشر مرکز به چاپ رسیده است، همان ناشر " فرانکولا "ی پیام یزدانجو (انگار این ناشر هم علاقه خاصی به رمان هایی از این جنس دارد، آن هم با موجودات عجیب و غریب! )...

واقعیت های خیالی
نگاهی به رمان بوی خوش تاریکی نوشته قاسم شکری
نمی دانم اول از خود رمان آغاز کنم که عنوانش "بوی خوش تاریکی" است اما بوی خوش که نمی دهد هیچ بوی بد هم می دهد...
" صبح روز بعد از بوی گند کله پاچه ای که یک شب توی شکم مان مانده و با دل و روده هایمان کلنجار رفته بود نمی شد پا به مستراح بگذاری، به خصوص اگر اسد و بابا اول از همه خودشان را خالی می کردند. چنان بخار بدبویی از مدفوع شان بر می خاست که گویی دیوی هفت سر آن پایین چال کرده و دایم دهن دره می کند و آروغ می زند.مال من هم دست کمی از آن ها نداشت، به خصوص اگر شب ژیش زیاده روی کرده بودم...ص 73 "
یا از قاسم شکری که نویسنده آن محسوب می شود ،اینکه متولد 51 است و رمان خیلی بزرگتر از سن اش به نظر می آید.
نمی دانم اول از رمان بگویم که می بایست خواندنش را همانند فیلم های ژانر وحشت برای افراد زیر 16 سال ممنوع کرد...
"بدنم به رعشه افتاد،اون چند تای دیگه هم دست کمی از من نداشتن.استخوان های ساعد و ساق مرده با قل و زنجیری چفت شده بود به چندتایی بست فلزی ی کاشته شده توی دل زمین، یه جمجمه ی خیلی بزرگ هم غلت خورده بود سینه ی دیوار...ص223 "
یا از قاسم شکری که فوق العاده بااستعداد نشان می دهد.شاید بایداز شیرازی بودنش گفت، از همشهری بودنش با سیمین بزرگ(دانشور)، اینکه نویسندگان شیرازی اصلا دل بستگی خاصی به زبان و مظاهر اقلیمی خود دارند، به جاذبه های بیانی و شکل های روایی، البته در حد متعادلش و بدور از هرگونه زیاده روی و اغراق. شاید بهتر باشد از آغاز کار نویسنده گفت که با مجموعه داستان "نقص فنی"، خود را به اهالی ادبیات شناساند و تا نامزدی یلدای" خدابیامرز" پیش رفت.یا اینکه چهار رمان به نامهای:"فراموش شدگان یا ریش سفید عصر نوح" ، "اتوپیا" ، "افسانه آفرینش" و "فنگ" و یک مجموعه کاریکلماتور به نام "هر پرنده ای که می میرد آسمان کمی آبی تر می شد" رادارد که آماده چاپ و بررسی اند آن هم با ناشرین شناخته شده و معروف که هر کدام شان اعتبار و تبلیغی اند برای کتاب.
شاید بهتر است از تخیلش گفت، عنصری که انگار در نویسندگان همشهریش نیز به وفور یافت شده و جزو ویژگی های آنها محسوب می شود. تخیلی که با تکنیک آمیخته می شود و رمان زیبایی چون " بوی خوش تاریکی" را می آفریند ...
.................................................
"بوی خوش تاریکی " روایتی است از تصورات ذهنی یا توهمات روحی آدمهایی که دچار جهل و خرافه اند یا حتی اعتقادات مذهبی.
"هر چه هم به مش صفدر می گم این درخت چال اجنه س، اره ش کن بنداز دور ، براتم نمی خونه . می گه بریدن درخت اومد نیومد داره.بسته زبون بچه ام دیروز کف هم بالا داده بود.گل عنبر می گه حکمنی اجنه ماچش کردن، و گرنه آدم خوش نارو خودی کف بالا نمی یاره.ص 49 "
و همه اینها توهمات مالیخولیایی شده است که قصه این رمان را می سازد. رمانی که چیزی نیست جز عینیت بخشیدن به واقعیت درونی . همان واقعیت های خیالی که جایگزین واقعیت های عینی شده است.
" شاید من را یک دیوانه محسوب کنید. ولی شما در هر موردی می توانید دیوانه و مجنون خطابم کنید الا این یکی. البته باید موضوع این دیو پنج ژر و سایر دیوهای کوچک و بزرگی را که چندین سال است توی خانه ما رفت و آمد می کنند باز گو می کردم، گرچه برای هیچ کس قابل باور نیست. ص14 "
.
"بوی خوش تاریکی " پر از ماجراهایی است که هر کدام گذشته از ایجاد کشش و جذابیت برای داستان ، گوشه ای از بار اصلی ماجرا را که همان قصه کهزاد و مراد است به دوش می کشند. قصه هایی که گاه در پی هم می آیند و با هم می آمیزند و هم را تایید می نمایند و گاه نقیص هم اند و روایتی دیگر می سازند و ماجرایی دیگر نقش می بندند. مثل روایتی که از کهزاد و مراد وجود دارد. از تولد و مرگ آن دو، که گویی یک تن می شوند.
"مراد، نوه ی بی بی بوده است. نه پسرش.پدر و مادرش را هم،زمان شیرخوارگی بر اثر زلزله از دست داده است... ص114"
" آیلار ولی چیز دیگری می گفت. قسم می خورد بیبی برایش درد دل کرده، این مراد را از توی چنگ و پلنگ اجنه ها درش آورده است. گویا سر راهی بوده مراد ...ص114 "
اصلا رخداد های و ماجراها در این رمان هیچ گاه شکل و سرانجام ثابت شده ای در متن ندارند (مثل گم شدن اسد) .خواننده هم نمی تواند راستی و درستی آنها را باور کند یا آنها را از هم تفکیک و تشخیص دهد. چراکه خود نویسنده و شیوه روایت نیز تعمدا به تناقضات آن دامن زده و باعث می شود خواننده در واقعیت های بازتاب یافته آن تردید نماید. . .
..........................................
بیان خشن و گروتسک گونه، یکی دیگر از ویژگی های این رمان است که در روایت این اثر، برجسته بنظر می آید و خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد. توصیفات مشمئز کننده، اتفات وحشتناک و آزار دهنده، شخصیت های غیر طبیعی، فضاهای تیره و تاریک و وهم آلود...همه و همه داستانی را شکل می دهند و می سازند که به نظر می آید دغدغه اصلی آن تصویر جهالت ها و خرافه هاست.
"...این اواخر لگنچه ی شکسته ی بابا به کرم نشسته بود...کرم هایش ریز بودند و زرد! تکانش که می دادی وول می خوردند توی سر هم .حتا آیلار که زنش بود و خیلی خاطرش را می خواست عقش می شد دستی به سر و رویش بکشد و بالا و پایینش کند... یاد حرف های پیر قاطر سوار می افتادم که می گفت" کو تا حالا تقاص پس بدهد. "
یعنی یکی از ویژگی های این اثر آن بوده که همه چیز را به گونه ای تصویر نماید که زشت و غیر عادی جلوه کند. صورتی تحریف شده و غیر عادی اما واقعی و باور کردنی
اما نکته دیگری که در این رمان باید به آن اشاره کرد واقعیت های عجیب و غریبی است که خیالی جلوه می کنند و خیالاتی که واقعی به نظر می آیند و همه اینها رئالیسمی جادویی را بوجود می آورند .روایتی که در آن واقعیت های غیر واقعی! که تحلیل و دلیل معنا داری دارند و ریشه در مولفه های اعتقادی ،عرفی یا حتی مذهبی و روانی مردم، واقعی و حقیقی جلوه می کنند و مورد پذیرش و باور خواننده می شوند.
از جلوه های واقعیت در این نوع رئالیسم و یا در این رمان ،واقعیتی است بر خاسته از اعتقاد به وجود آمده از عناصر جادویی و فراواقعی که در زندگی آدمها وجود دارد .آن هم برای بر ملا کردن و توجیه راز و رمزهای غیر عقلانی که با قوانین طبیعت و نظام هستی در ارتباطند. رخدادهایی که بعضا فهم و علت وقوعش برای انسانهایی که هنوز دچار ناتوانی تفکرند دشوار و غیر قابل قبول است برای همین نظام پیچیده طبیعی را مرتبط با موجودات ناشناخته غیر طبیعی و فراواقعی می دانند.و این دستمایه ای می شود برای قاسم شکری که در این رمان با در هم آمیختن واقعیت و خیال و وهم و همینطور عناصر رویا گونه و سحر آمیز، واقعیتی بسازد که برای خواننده پذیرفتنی است علی الخصوص آن که بخش غیرواقعیش ریشه در عقاید و باورهای بومی و مذهبی آدمها داشته باشد.به این خاطر است که خیالی ترین وقایع همچون باریدن گربه، شوم بودن قطع درختان ، یا خیلی دستمایه های دیگری که مولف در بدنه داستانش گنجانده است، جلوه ای طبیعی و واقعی پیدا می کند و خواننده آنها را می پذیرد.
"بعد هم دعایی نوشته و چهارده بار دور سر بیبی چرخ داده بود.آخر سرهم سفارش کرده بود این دعا را چهاردهم در پیش ، که قرص ماه بدر کامل می شود بی سرو صدا بگذارید توی شکاف یکی از هرس های زیر زمین .خود مریض هم باید سه روز و سه شب توی زیر زمین حبس باشد.بابا که علتش را پرسیده بود دعا نویس گفته بود این طوری با خیال راحت سنگ هایش را با اجنه وا می کند. ص165 "
در این رمان، همانند داستانهای واقع گرای جادویی،ترتیب و توالی زمان به هم می ریزد و روایت زمانی جابجا می شود که این خود تبدیل به شگردی برای روایت داستان می گردد.
یعنی با توسل به بازگویی خاطرات ، نقل قولها و درد دلها، سرگذشت و ماجرای شخصیت ها در داستان که همگی مرتبط با شخصیت اصلی و محور ی داستان یعنی کهزاد و مراد است. ساخته یا بازگو می شود.
"غروب امروز سر بشود سه سال از مرگ بابا می گذرد، یعنی سه تا سی صد و شصت و پنج روز!...خبرش را مراد پسر جن زده و گله خربزه ای بی بی کلثوم برایمان آورد،گفت "چه نشسته اید که استخوان های ما تحت بابا صفدر خرد و خمیر شده! ص19"
"آیلار می گفت تا صبح امان بی بی را بریده بود بچه.آخر سر که می بیند هلاک شده ام از گریه ،می زندم زیر بغل و یک راست می رود طرف خانه همسایه اش. ص 117"
.........................................................
مهمترین مسئله در ساختار روایی این رمان بازی است که نویسنده با راوی انجام میدهد طوریکه تا پایان داستان خواننده در نمی یابد راوی واقعی کیست و داستان توسط چه کسی تعریف می شود. او با روایتی روبرو است که راویش گاه کهزاد است و گاه مراد. راوی که گاهی اوقات برادر شهزاد می شود و گاهی دیگر نوه یا فرزند بی بی! و همه اینها به استادی و خوبی صورت می گیرد تا آنجا که ماجراها صورتی یکپارچه به خود می گیرد و خواننده فاصله اش را احساس نمی کند.
شکری در این رمان همانند شعبده بازی چنان خواننده خود را فریب می دهد که او در پایان هم در نمی یابد حقیقت چه بوده .او مدام مقهور جابجایی راویی ها می شود و در انتهای داستان در می یابد به جز مراد و کهزاد جوان "گیس بلند عینک پنسی "دیگری نیز بوده که از او غافل مانده. جوانی که در آغاز رمان صحبت از دست نوشته هایی می کند که کس دیگری لای لباسهایش گذاشته تا از شر دیگران در امان بماند.
در این رمان خواننده با راوی غیر قابل اعتمادی روبرو است.راوی که از همان آغاز درصدد پنهان کردن حقیقت و هویت خود است
"صاحب نوشته ها را که به حتم بعد از گذشت این همه سال ،زیر خروارها خاک تنش پوسیده است و جز مشتی استخوان چیزی از او باقی نمانده را نه می شناسم و نه حتا کوچکترین نشانه ای از قیافه ظاهری اش در ذهنم باقی مانده است...ص2"
"شاید به گمانی این نوشته ها مربوط به خودم و دوران سیاه زندان باشد...ص3"
این راوی یعنی همان راوی پاره صفر کسی است که اکبر شل داستانش را تعریف می کند.پسر گیس بلندی که به جرم قتل اسد(شوهر خواهر خود) به دار آویخته شده!کسی که برادر شهزاد است و پسر صفدر.همانی که در آن نوشته ها(یعنی همان پاره های یک تا ده) ما گاهی اورا مراد می دیدیم و گاهی کهزاد!...چیزی شبیه یک توهم.تازه به همه این توهمات باید آن موجودات عجیب و غریب و آن اجنه ها را هم اضافه کرد...
....................................................................
اما پیرامون شخصیت ها در این اثر می توان گفت در این رمان در کنار سه شخصیتی که دائم جایشان با هم عوض می شود و روایت داستان توسط آنها صورت می گیرد (کهزاد ،مراد و جوان گیس بلند ) سه موجود عجیب دیگر که راوی از آنها به عنوان دیو یا جن یاد می کند نیز وجود دارند.
یکی از آنها "پنج پر خار خارو" است.با آن هیبت چندش آور و پاهای سم دارش. دیوی که به گفته خودش در علم اخلاق و همچنین اصول منطق خبره است.
دیو دیگر که کم بیش سر کله اش توی خانه راوی پیدا می شود و همیشه هم جایش توی آینه ی بزرگ سر جهازی مادر است ،دیوی است با سه سر گربه وار ادبار گرفته ،که یک سرش وزغ است ص15 یک سرش گربه ص16 و سر دیگرش آدمی زاد .
اما دیو دیگر و سوم این خانه دیوی است که "همیشه هم وارونه بر قاطری نحیف نشسته و گرد حوض خانه می چرخد ص18 " قوی هیکل و چهار شانه با اطلاعاتی تام و همه جانبه در مورد خواص دارویی گیاهان و حتی توانایی های دیگر.
در کنار این سه شخصیت فرا واقعی سه شخصیت واقعی دیگر نیز وجود دارند که همانند کهزاد و مراد و آن اجنه ها شخصیت ها اصلی داستان محسوب می شوند، سه زنی که هر کدام قصه ای دارند برای خودشان،یعنی:آیلار ، شهزاد و بی بی.
آیلار بیوه صفدر یعنی زن بابای کهزاد است و خواهر اسد.شهزاد خواهر راوی یعنی کهزاد یا مراد یا همان جوان گیس بلند، و بی بی همسایه راوی یا مادر بززگ راوی ها...
نکته مهمی که نباید آن را از قلم انداخت،رابطه ای است که بین این اشخاص وجود دارد ،موضوعی که خود نقد جداگانه ای بر می تابد
"شهزاد هم که بگو مگوی من و بی بی بیدارش کرده بود روی تشکش نیم خیز شد.
-بیا تو مراد ،کجا بودی نصف شبی؟
نیم تنه چسبان تنگی که پوشیده بود چنان سر و سینه اش را تنگ در بر گرفته بود که آدم مور مورش می شد.
بیبی که دید چشم و چارم می گردد دستم را گرفت و به زور کشاندم طرف خانه.ص199"
"نگاهم مات مانده بود روی لمبرهای شهزاد ،با هر قدمی که از پله ها پایین می رفت مثل لرزانک موج بر می داشت این سو و آن سو!
بانگ اول خروس،زنی کنارم خزید و هرم نفسش را پاشید روی صورتم .سینه هایش بزرگ بودو سفت! ص120"
"بالا که رفتم(کهزاد) لبه ی صندوق خانه ی پنجدری نشسته بود(آیلار) .چادر از روی سرش پایین سریده بود بر گودی شانه ها جا خوش کرده بود...پروار است و مست با یک جفت گیسوی شبق رنگ همیشه بافته شده که بیشتر اوقات بی حوصله و سنگین رها گردیده است روی پفیدگی ی هنجار سینه اش!ص 10"
